۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
یک روز نامهای مینویسم حافظهی پل از جاذبه پرسید این را من در ادامه نباید میپرسیدم؟
فقط مینویسم عزت زیاد
بعد میپرم به حافظهی پل از آنها که پریدند و شبتر از آن بود که فکر کنی گنجشکی پریده است
حافظهی پل به جاذبه میگفت همیشه تقصیر تو بوده
جاذبه به حافظهی پل میگفت کبوترانی هم از من پریدهاند که هیچ وقت نفهمیدند آزادی چقدر سنگین است
جاذبه گفت خبر نداری وقتی سنگینیِ آزادی شبیهِ یک گل بدبخت پخش میشود روی موزائیکهای پیادهرو من خودم را جای تو فرض میکنم که سبک شدهای، بعد حسودی میکنم، بعد خودم میمیرم نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۱/۰۷ساعت
11 توسط ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤ |
| Design By : Pars Skin |

