تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩ -
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

يکشنبه غم انگيز،

با صدها شاخه گل سپيد
در کليسايي کوچک 

دعاگويان
در انتظارت بودم
محبوبم.

آن يکشنبه صبح
روياهام را
دنبال کردم

اما
باز هم
ارابه ي اندوهم
بي تو به سويم
باز گشت.

از آن پس
تاهميشه
يکشنبه هام
غمبار است
اشک مي نوشم

نان اندوه مي خورم

يکشنبه غم انگيز.

در اين 
يکشنبهء آخرين
به سراغم بيا
محبوبم، 
مرد روحاني هست
تابوت هست
کفن هست

گلها،
در انتظار تواند
گلها،
و يک تابوت.

در زير درختان شکوفه بار
براي آخرين بار
مي فريبمت
چشمانم گشوده اند

تا واپسين بار
نگاهت کنم.
نترس از چشمهام
من
حتي 
در مرگ هم
تو را 
تقديس مي کنم...

آخرين يکشنبه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:10  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |