|
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
|

نمي دانم چند روز است اينجا هستم برايم مهم هم نيست هيچ دغدغه اي ندارم به جز رسيدن به اينجا و كمي درد و دل کندن و خداحافظي شايد براي هميشه ...
دلم تنگ شده است براي كساني كه دوستشان دارم و هزاران اسم در ذهنم مرور مي شود ، پدر- مادر – نرگس – محمد- بانو- سعيد- افسانه – مستانه – امير – بهنام –باران- كوه – دريا ويگانه خواهرم ...
مرور اين اسمها و يادآوري مهرشان مرا ايستاده نگاه داشته است ...
براي تك تك شما عزيزانم حرف دارم فقط حرف ، اما ذهنم گنجايش ثبت كردن اين همه جملات را ندارد حتي نمي دانم اين چند سطر نيز در ذهنم باقي خواهد ماند يا حتي فرصتي براي به روي كاغذ اوردنشان را خواهم داشت …
پدر ومادر هميشه عزيزم ودر قلب من و به خواسته ي من دور از من دوستتان خواهم داشت …
و عزيز از دسته رفته ام برايت گريه نمي كنم شايد به ديدارت آمدم ، و بانوي برفي مغرور و مهربان لحظه ها و ثانيه هاي زندگي ام تو را به خاطر همه ي مهرباني هايت سپاس گذارم و برايت هر روز وهر لحظه آرزوي خوشبختي مي كنم حتي در اين تنگنا ...
وهميشه به خود مي بالم براي داشتن دوستي با ارزش و گرانبها همچون تو ... هر چند نديدمت اما دوستت دارم و به اندازه ي همه ي خوبيهاي دنيا ...
و تو اي يگانه ترين دوست عزيزم ،محمد جان مي دانم اين روزها نيز گرفتار گرفتاريهاي هميشگي من هستي اميدوارم لياقت محبت هاي تو را داشته باشم و مجالي براي جبران به دست بياورم ...
حرفها زياد و زمان اندك نمي دانم ....
()
نا اميد نيستم .حتي لحظه اي در ذهنم خطور نكرده است كه قرار است اتفاقي رخ دهد ...
اما شايد لازم است بگويم و مرور كنم ، كه من اين بنده ي حقير و گناه كار در پيشگاه خدا به تمامي گناهانم اقرار كرده ام و فقط براي خدا و لا غير ...
او خوب مي داند چكار كرده ام اما اغرار و طلب آمرزش از او مرا آرام مي كند ...
من نيز بنده ي تو هستم بنده اي همچون بندگان دگر تو پس مرا نيز درياب كه محتاج تو هستم و گله مند از تو چرا كه به اعتقاداتم و دستوراتت عمل كرده ام و اين روزگار من است...
خوف نبودنت كافرم كرده است و گمان مي برم شيطان به روحم رسوخ كرده است اما نه روح تو رسوخ ناپذير است ... پس ايمان ضعيف من است كه گاهي مرا به اين حال مي كشاند ...
خواستار بخشش تو هستم كه تنها به اين دلخوشم بخشش تو ...
همينجا و با همين دوستانم كه پاكي وجودشان اميدي به من مي دهد يكصدا قسم خورده ايم در مقابل نا عدالتي به ايستيم هر چند مرگ در انتظارمان باشد كه جز تو و ارده تو هيچ قدرتي ما را به مرگ نزديك نخواهد كرد هرچند مرگ برايمان با ارزش ومردن در برابر هدف برايمان مقدس است اما مطيع اراده تو هستيم ...
دلم و دلمان مي خواهد فرياد بزنيم و براي همه ي شما بازگوكنيم آنچه را كه ديده ايم و شنيده ايم و لمس كرده ايم ...
و براي آرامش دوستانم دوباره زمزمه مي كنم ...
من خواب ديده ام که کسي مي آيد
من خواب يک ستاره قرمز ديده ام
و پلک چشمم هم مي پيرد
. کفش هايم جفت مي شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي که خواب نبودم , ديده ام
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي مي آيد
کسي ديگر کسي بهتر
کسي که مثل هيچکس نيست ,
مثل پدر نيست
مثل انسي نيست ,
مثل يحيي نيست ,
مثل مادر نيست
و مثل آن کسي ست که بايد باشد
و قدش از درخت هاي خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش
از صورت امام زمان هم روشن تر
و از برادر سيد جواد هم
که رفته است
و رخت پاسباني پوشيده است نمي ترسد
و از خود خود سيد جواد هم
که تمام اتاق هاي منزل ما , مال اوست –
نمي ترسد
و اسمش آنچنان که مادر
در اول و در آخر نماز صدايش مي کند
يا قاضي القضات است
يا حاجت الحاجات است
و مي تواند
تمام حرف هاي سخت کتاب کلاس سوم را
با چشم هاي بسته بخواند و
مي تواند حتي هزار را
بي ان که کم بياورد از روي بيست ميليون بردارد
و مي تواند از مغازه سيد جواد ,
هر چقدر که لازم دارد جنس نسيه بگيرد
و مي تواند کاري کند که لامپ ««الله »
که سبز بود : مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود
آخ ...
چقدر روشني خوب است
چقدر روشني خوب است
که يحيي
يک چارچرخه داشته باشد
و يک چراغ زنبوري
و من چقدر دلم مي خواهد
که روي چار چرخه يحيي ميان هندوانه ها و خربزه ها بنشينم
و دور ميدان محمديه بچرخم
آخ چقدر دور ميدان چرخيدن خوب است
چقدر روي پشت بام خوابيدن خوب است
چقدر باغ ملي رفتم خوب است
چقدر باغ ملي رفتن خوب است
چقدر مزه پپسي خوب است
چقدر سينماي فردين خوب است
و من چقدر از همه چيزهاي خوب خوشم مي آيد
و من چقدر دلم مي خواهد
که گيس دختر سيد جواد را بکشم
چرا من اين همه کوچک هستم
که در خيابان ها گم مي شوم چرا پدر که اين همه کوچک نيست
و در خيابان ها هم گم نمي شود
کاري نمي کند که آن کسي که به خواب من آمده است ,
روز آمدنش را جلو بيندازد
و مردم محله کشتارگاه
که خاک باغچه هاشان هم خوني ست
و آب حوض هاشان هم خوني ست
و تخت کفش هاشان هم خوني ست
چرا کاري نمي کنند
چرا کاري نمي کنند
چقدر آفتاب زمستان تنبل است
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
چرا پدر فقط بايد
در خواب ع خواب ببيند
من پله هاي پشت بام را جارو کرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
کسي مي ايد
کسي مي آيد
کسي که در دلش با ماست , در نقش با ماست
در صدايش با ما ست
کسي که آمدنش را
نمي شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسي که زير درخت هاي کهنه يحيي بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ مي شود ع بزرگ تر مي شود
کسي از باران , از صداي شرشر باران ,
از ميان پچ وپچ گل هاي اطلسي
کسي از اسمان توپخانه در شب اتش بازي مي آيد
و سفره را مي اندازد
و نان را قسمت مي کند
و پپسي را قسمت مي کند
و باغ ملي را قسمت مي کند
و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند
و روز اسم نويسي را قسمت مي کند
و نمره مريضخانه را قسمت مي کند
و چکمه هاي لاستيکي را قسمت مي کند
و سينماي فردين را قسمت مي کند
درخت هاي دختر سيد جواد را قسمت مي کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت مي کند
و سهم ما را هم مي دهد
من خواب ديده ام ...