تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:59  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

وقتي که سيم حکم کند زر خدا شود

وقتي دروغ داور هر ماجرا شود

وقتي هوا، هواي تنفس، هواي زيست

سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود

ساکت نمي‌توان نشست.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:58  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

خسته ام قطره قطره بشمارم باران

دوست دارم که بر اين خاک ببارم باران

 دوست دارم که دل از شهر و ديارم بکنم

بروم سر به بيابان بگزارم باران

بس که در هم شده پائيز و بهارم باران

دار وگ نيست. خدا! قاصدکي بود اي کاش

کاش مي شد به نگارم بنگارم باران

تو نمي آيي و من اين همه خاکي شده ام

تو اگر باشي با خاک چه کارم؟...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

گاهي با بودن بعضي چيزها يک دليل براي زندگي داريم و با نبودنشون هزار دليل

کاش اگه دليلي خوبي توي زندگي کسي نيستيم، خودمون با پاک کن سپيد به سراغ خودمون بريم تا راه ،براي اون هزار دليل باز بشه

گاهي هم زندگي بي دليل بهتر از دليل هاييه که زندگي رو از آدم مي گيره

خانواده ، عشق ، درس ، آرزوهاي خيلي بزرگ. اينها شاخص ترين دلايل زندگي فردي ما هستن

خانواده هميشه نيست ، عشق يا به خيانت مي رسه يا در خوشبينانه ترين حالت عادت مي شه ، درس يه روزي تموم مي شه حتي با اين همه ناشناخته  و آرزوهاي بزرگ يا برآورده مي شن يا فراموش و يا يه حسرت هميشگي

هيچ کدوم از اينها دليل خوبي نيست براي شبهايي که صبح مي کنيم

کسي به وسعت زيبايي هاي دنيا هست که دليل خوبيه براي دم و بازدم، کسي که نه فراموش مي شه نه عادت

به بالهاي رنگارنگ پروانه نگاه کن ، پر از نگاه خداست که تنها دليل زندگيه کساييه که هنوز فراموش نکردن اين دنيا يه روزي تموم مي شه و بدي ها همه توي پوشه هاي ضخيم آخرت بايگانيه

کاش فراموش نکنيم:

                            ما از مخمل خوشرنگ خوبي هستيم نه از برزنت سياه بدي

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:56  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

از همان روزي که دست حضرت قابيل

گشت آلوده به خون حضرت هابيل

از همان روزي که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد

                                                  آدميت مرد !

                                                  گرچه آدم زنده بود

از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزي که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند

آدميت مرده بود

بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب

گشت و گشت،

قرنها از مرگ آدم هم گذشت

اي دريغ ،

آدميت برنگشت

قرن ما ،روزگار مرگ انسانيت است

سينه ي دنيا ز خوبي ها تهي است

صحبت از آزادگي ، پاکي ، مروت ابلهي است

صحبت از موسي و عيسي و محمد ( ص ) نابه جاست

قرن « موسي چومبه» هاست

روزگار مرگ انسانيت است

من که از پژمردن يک شاخه گل

از نگاه ساکت يک کودک بيمار

از فغان يک قناري در قفس

از غم يک مرد در زنجير - حتي قاتلي بر دار -

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرين ايام زهرم در پياله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

واي جنگل را بيابان مي کنند !

دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي کنند

هيچ حيواني به حيواني نمي دارد روا

آنچه اين نامردم-ان با جان انسان مي کنند

صحبت از پژمردن يک برگ نيست

فرض کن : مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست

فرض کن : يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بيابان بود از روز نخست!

در کويري سوت و کور

در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفت و گو از مرگ انسانيت است !!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:50  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان

 اما :

به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

به قدر نياز تو فرود مي‌آيد،

به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود،

به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود،

به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود،

به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود...

پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر.

برادر مي‌شود محتاجان برادري را.

همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را.

طفل مي‌شود عقيمان را.

اميد مي‌شود نااميدان را.

راه مي‌شود گم‌گشتگان را.

نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را.

 خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را.

به شرط اعتقاد؛

شرط پاكي دل؛

به شرط طهارت روح؛

چنين كنيد تا ببينيد كه:

خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه ‌يي

خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

 بر بند تاب،

با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي

ترازويتان را ميزان مي‌كند

و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد ؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:47  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

بي تو اينجا همه در حبس ابد تبعيدند

سالها، هجري و شمسي، همه بي خورشيدند

از همان لحظه که از چشم يقين افتادند

چشم هاي نگران آينه ي ترديدند

نشد از سايه ي خود هم بگريزند دمي

هر چه بيهوده به گرد خودشان چرخيدند

چون به جز سايه نديدند کسي در پي خود

همه از ديدن تنهايي خود ترسيدند

غرق درياي تو بودند ولي ماهي وار

باز هم نام و نشان تو زهم پرسيدند

در پي دوست همه جاي جهان را گشتند

کس نديدند در آيينه به خود خنديدند

سير تقويم جلالي به جمال تو خوش است

فصل ها را همه با فاصله ات سنجيدند

تو بيايي همه ساعتها و ثانيه ها

از همين روز، همين لحظه، همين دم عيدند

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

دوره ي ارزانيست...
شرف اينجا ارزان...
تن عريان ارزان...
و دروغ از همه چيز ارزانتر...
و چه تخفيف ِ عجيبي خوردست قيمت هر انسان...
دهان دختر زيبا تهي ز دندان شد...
که جرم هر شکسته دندان بهاي يک نان شد...
هيچ کس فکر نکرد که در آبادي ويران شده ديگر نان نيست...
و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سيمان نيست...
و کسي از  خود نپرسيد چرا ايمان نيست...
و من ِ ساده در اين انديشه...
چه زماني شده است!
چه زماني شده است!
که بغير از
انسان
هيچ
چيز
ارزان
نيست!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:41  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

گرگها خوب بدانند در اين ايل غريب
گر پدر مرد تفنگ پدري هست هنوز

گرچه مردان قبيله همگي کشته شدند
توي گهواره چوبي پسري هست هنوز

آب اگر نيست نترسيد که در قافله مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:37  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

و آنقدر بي ايمان شده ام كه شك دارم خدايي هست ؟

خدايي كه ببيند چگونه ظلم مي كنيم و چگونه ظلم را متحمل مي شويم ... خدايي كه ببيند مخلوقاتش از هر چه حيوان درنده تر شده اند و به هر بهايي جان مي گيرند ،‌مي آزارند و غم آفريمي مي كنند ... براستي خدايي هست ؟! كه بداند چرا دختر همسايمان خود فروشي كرده است ؟ ! و چرا حاج رضا راننده تاكسي كه مي گفتند مرد خوبي است و حاجي است به جرم زناء‌ كاري بايد اعدام شود ؟ !

و بداند چرا محمد آقا بغال كوچه بغلي را كشته اند ؟ !

و اگر خدايي هست و عدالت هست چرا معصومه خانم كه سالها پيش شوهرش را از دست داده نمي تواند دخترش را به خانه بخت بفرستد ؟ ! و چرا دخترش از اينكه مادر رختشويي مي كند خجالت مي كشد ؟ !

و چرا خدا به قصاب محلمان كه سيبليش از بناگوشش در رفته است نمي فهماند كه زن همسايشان كه زيباست و بيوه است حاضر نيست به هر بهايي از او گوشت بگيرد تا شب شكم سير و نَفس آلوده به زمين بگذارد ؟ !

و اگر خدا هست چرا حاج حسن ريحاني كه آن همه خوب بود و معتمد محل و مردم محلمان آن همه دوستش داشتن را اينقدر زود از بينمان برد ؟!‌

و اگر او هست چرا مردم معتقدند در دنيايي زندگي مي كنند كه در آن دويدن سم كساني است كه هرگز نمي رسند و رسيدن حق كساني كه هرگز نمي دوند ؟ !

و اگر خدا هست چرا به من نمي گويد دلتنگ نباشم ،‌ چرا به نمي گويد كاري نكنم كه كسي نگرانم شود و چرا پرسيدن همه ي اين چرا ها يعني بي ايماني ؟!

و چرا در خاطرم نيست آخرين بار كي با ايمان بوده ام ؟ !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:33  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |