|
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
|


بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه ي تنهايي من جا دارد بر دارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست...
به زمين مي زني و مي شکني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي , آتش جاويدي را
ديدمت , واي چه ديداري واي
اين چه ديدار دل آزاري بود
بي گمان برده اي از ياد آن عهد
که مرا با تو سرکاري بود
ديدمت , واي چه ديداري واي
نه نگاهي , نه لب پرنوشي
نه شرار نفس پر هوسي
نه فشار بدن و آغوشي
اين چه عشقي است که در دل دارم
مي گريزي زمن و در طلب
من از اين عشق چه حاصل دارم
باز هم کوشش باطل دارم
باز لب هاي عطش کرده من
لب سوزان تو را مي جويد
مي تپد قلبم و با هر تپشي
قصه عشق تو را می گويد
بخت اگر از تو جدايم کرده
مي گشايم گره از بخت , چه باک
ترسم اين عشق سرانجام مرا
بکشد تا به سراپرده خاک
خلوت خالي و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردي, اي مرد
شعر من شعله احساس من است
تو مرا شاعره کردي, اي مرد
آتش عشق به چشمت يک دم
جلوه اي کرد و سرابي گرديد
تا مرا واله و بي سامان ديد
نقش افتاده بر آبي گرديد
در دلم آرزويي بود که مرد
لب جان بخش تو را بوسيدن
بوسه جان داد به روي لب من
ديدمت , ليک دريغ از ديدن
سينه اي , تا که بر آن سر بنهم
دامني تا که بر آن ريزم اشک
آه , اي آنکه غم عشقت نيست
مي برم بر تو و بر قلبت رشک
به زمين مي زني و مي شکني
عاقبت شيشه اميدي را
سخت مغروري و مي سازي سرد
در دلي , آتش جاويدي را

گاهي وقتها دلم مي خواهد تنهاي تنها يك جوري خودمو از ديده ها پنهان كنم كه هيچ كسي نتونه چيزي بهم بگه يا بپرسه ... از اون حرفهايي كه اصلاً دوست ندارم و از اون سوالهايي كه اصلاً دوست ندارم جواب بدم ...
گاهي اينقدر حواسم پرت يك ستاره ميشه كه اگه كسي منو ببينه فكر مي كنه ديوونه ام يك وقتهايي دلم مي خواد از ته دل فرياد بزنم ... يك فريادي كه هيچ كس نشنوه ... !
گاهي وقتها كه شب و روزم هيچ فرقي با هم ندارن دلم مي خواد يك شاعر بودمو تمام حرفهاي دلمو روي يك كاغذ جا مي دادم ... و توي همين لحظه هاست كه يكي از را ميرسه مي پرسه مگه عاشقي يا دوستش داشتي ... و اين تكرار همه ي سوالهاي عذاب آوره ...

اين روزها كه تازه به دوران رسيده ام
مانند يك كوير به باران رسيده ام
يا مثل ياسهاي كبود و هميشه كال
در ابتداي فصل زمستان رسيده ام
بوران پشت پنجره هم خوب ديده است
يكباره در مساحت گلدان رسيده ام
ديگر تمام شد دل گندم فريب من !
از بخت تو به سفره اي از نان رسيده ام
اي غم تو درحوالي دل ،ول معطلي
در ارتباط با تو به كتمان رسيده ام
اي جاده اي كه تهمت در جا زدن زدي
اقرار كن كه تا خط پايان رسيده ام
باور نمي كنم كه صدايم زدي عزيز
باور نمي كنم كه به سامان رسيده ام
چون نگهباني که در کف مشعلي دارد
مي خرامد شب ميان شهر خواب الود
خانه ها با روشنايي هاي رويايي
يک به يک در گير و دار بوسه بدرود
ناودان ها ناله ها سر داده در ظلمت
در خروش از ضربه هاي دلکش باران
مي خزد برسنگفرش کوچه هاي دور
نور محوي از پي فانوس شبگردان
دست زيبايي دري را مي گشايد نرم
مي دود در کوچه برق چشم تبداري
کوچه خاموش است و در ظلمت نمي پيچد
بانگ پاي رهروي از پشت ديواري
باد از راه مي رسد عريان و عطر آلود
خيس, باران مي کشد تن بر تن دهليز
در سکوت خانه مي پيچد نفس هاشان
ناله هاي شوقشان لرزان و وهم انگيز
چشم ها در ظلمت شب خيره بر راه است
جوي مي نالد که آيا کيست دلدارش ؟
شاخه ها نجواکنان در گوش يکديگر
آي دريغا... در کنارش نيست دلدارش
کوچه خاموش است و در ظلمت نمي پيچد
بانگ پاي رهروي از پشت ديواري
مي خزد در آسمان خاطري غمگين
نرم نرمک ابر دود آلود پنداري
بر که مي خندد فسون چشمش اي افسوس؟
وز کدامين لب لبانش بوسه مي جويد ؟
پنجه اش در حلقه موي که مي لغزد ؟
با که در خلوت به مستي قصه مي گويد ؟
تيرگي ها را به دنبال چه مي کاوم ؟
پس چرا در انتظارش باز بيدارم ؟
در دل مردان کدامين مهر جاويد است ؟
نه ... دگر هرگز نمي ايد به ديدارم
پيکري گم مي شود در ظلمت دهليز
باد در را به صدايي خشک مي بندد
مرده اي گويي درون حفره گوري
بر اميدي سست و بي بنياد مي خندد

باهمه ي بي سرو ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
درپي ويران شدن اني ام
امده ام بلكه نگاهم كني
عاشق ان لحظه ي طوفاني ام
دلخوش گرماي كسي نيستم
امده ام تاكه بسوزاني ام
امده ام با عطش سالها
تا توكمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته زدريا شدم
تا بگيري و بميراني ام
حرف بزن ابرمرا باز كن
دير زماني است كه باراني ام

اين همه خط خطي كردن هم چيزي را درمان نمي كند ،اين همه كاغذ بيچاره را باطل كرده ام اما وجودم همچنان مالامال از حرفهاي نگفته است و اين همه حرف نگفته در دلم سنگيني مي كند .
دلم مي خواهد كسي برايم فانوسي بياورد وخبري دهد و با خود تمام تيرگي ها زندگي و ذهنم را به قعر اقيانوس بفرستد ،دلم مي خواهد كسي فانوسي بياورد و دستانش لبريز از نيلي آسمان باشد و مرا به بالا ببرد انقدر بالا كه از روي رنگيمان كمان عبور كنم و مشتي رنگ در جيبم بريزم ، آنقدر بالا بروم كه خورشيد را لمس كنم كه شايد سرماي نبودنت را فراموش كنم ، !
شايد نسيم هم بتواند كاري بكند شايد دلتنگي هايم را ببرد و در دور دست ها رها كند ...
اما مي دانم تمام اينها خيالاتي واهي بيش نيستند ...

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
وتـــماشاي تـــــو زيباست اگر بگذارند
مــــن از اظهار نظرهاي دلــــم فهمـــيدم
عشق هم صاحب فتواست اگـر بگذارند
دل سر گشته! من اين همه بيهوده مگرد
خانه دوست همين جاست اگر بگذارند
سند عقل مشاء است همه مي دانند
عشق اما فقط از ما است اگر بگذارند
غضب آلــــوده نگاهم نکنيد اي مــــردم!
دل من مال شماهاست اگر بگـــذارند

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند روزي است که تنها به تو من انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همان باغ بلور
به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم ، به تکلم ، به دل آرايي تو
به تماشا ، به خموشي ، به شکيبايي تو
به نفسهاي تو در سينه ي سنگين سکوت
به سخنهاي تو با لهجه ، شيرين سکوت
شبح يي چند شب است افت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي ، در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يک نفر ساده ،چنان ساده که از سادگيش
مي شود يک شبه پي برد به دلدادگيش
آه ، اي سنگ گران سنگ ، سبک بار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم ، تشنه ديدار من است
يه نفر سبز ، چنان سبز که از سر سبزيش
مي توان پل زد از احساس خدا ، تا دل خويش
رعشه يي چند شب است ، افت جانم شده است
اول اسم کسي ورد زبانم شده است
اي ، بي رنگ تر از آينه ، يک لحظه بايست
راستي آن شبح ، هر شبه تصوير تو نيست ؟
اگر اين حادثه ي هر شبه تصوير تو نيست !؟
پس چرا رنگ تو و آينه ، اينقدر يکي است ؟
حتم دارم که تويي ، آن شبح آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي است ، به انکار مکوش
آري ، آن سايه که شب ،افت جانم شده بود
آن الفبا که همه ، ورد زبانم شده بود
اينک ، از پشت دل و آينه پيدا شده است
و تماشا گه ، اين خيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه ، تويي
عشق من ،.....
آن شبح ، شاد شبانگاه تويي

چند صباحي بيش نيست كه از آغاز سال نو مي گذرد ... شكوفه ها خندان و رخشان بر روي شاخه ها خود نمايي مي كنند .. بي توجه به اينكه همين چند روز پيش خواب بودند و اگر نا آگاهي از كنارشان عبور مي كرد گمان مي برد كه مرده اند ... اما حالا اين شكوفه ها هستند كه طعم زندگي و قدرت ايزد يكتا را نمايش مي دهند ...
اما ديشب كه از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كردم لبحندي بر لبانم نشست باور نكردني بودي دانه هاي برف پياپي از پشت هم به روي شاخه ها و زمين مي نشستند گويي بهار به استقبال زمستان رفته است ،ابتدا باورم نمي شد ،اما پا برهنه كه به حياط رفتم و سردي برف تا مغزو استخوانم رسوخ كرد خنده ام گرفت ... و اشك چشمانم را نوازش داد ...
همچو ديوانگان به آغوش كشيدم آن همه سپيدي را ... نگاهم كه به شكوفه ها افتاد فريادم در گلو شكست ياد خودم افتادم كه چگونه اولين و آخرين شكوفه ي دلم را به سرماي برف سپردم و نام برفيش به خاطرم هك شد ...
يكباره دلم هواي فروغ را كرد سراسيمه و فروغ به دست به ميان حياط بازگشتم ...
خواندم و خواندم ... تا آن هنگام كه خورشيد هم طلوع نكرد و برف همچنان مي باريد ... نمي دانم شايد واقعاً برف شده اي و براي دلم مي باري ... اما مگر من هنوز زنده ام ...