تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:55  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است


اي بس غم و شادي که پس پرده نهان است  


گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري


داني که رسيدن هنر گام زمان است


تو رهرو ديرينه ي سر منزل عشقي


نگر که زخون تو به هر گام نشان است


آبي که بر آسود زمينش بخورد زود


دريا شود آن رود که پيوسته روان است


باشد که يکي هم بنشاني بنشيند


بس تير که در چله ي اين کهنه کمان است


از روي تو دل کندنم آموخت زمانه


اين ديده از آن روست که خونابه فشان است


دردا و دريغا که در اين بازي خونين


بازيچه ي ايام دل آدميان است


دل بر گذر قافله ي لاله و گل داشت


اين دست که پامال سواران خزان است
     
روزي که بجنبد نفس باد بهاري


بيني که گل و سبزه کران تا به کران است


اي کوه تو فرياد من امروز شنيدي


دردي ست در ين سينه که همزاد جهان است


از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند


 يارب چه قدر فاصله ي دست و زبان است


خون مي چکد از ديده در اين کنج صبوري


اين صبر که من مي کنم افشردن جان است


از راه مرو سايه که آن گوهر مقصود


گنجي ست که اندر قدم راهروان است

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:54  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

امشب دلم ميخواهد

 

به کسي بگويم"" دوستت دارم.""

 

تو نهراس و آنکس باش.

 

بگذار با هر آنچه در توان دارم

 

همين امشب به تو ثابت کنم که دوستت دارم.

 

بگذار برايت نقش آن دل باخته اي را بازي کنم که

 

لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 

بگذار همچون معشوقي که براي وصال معشوقش

 

جان ميدهد برايت جان دهم.

 

بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 

و تو را ستايش کنم.

 

بگذار در تاريکي به تو لبخند بزنم.

 

نگذار زمان از دستم برود

 

و تو را درنيابم.

 

ميخواهم بينديشي که همين امشب

 

غير از من کسي ديوانه تو نيست

 

هرچند که جاهلانه فکري  باشد.

 

کمي بيشتر با من

 

و همين امشب بگذار خيال کنم

 

که جز تو کسي  نيست.

 

همين يک امشب را بگذار نقش بازي کنم.

 

نقش حقيقت را.

 

همان که دور از تو بارها روبه روي  آينه تمرين کرده ام.

 

اي آخرين ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:51  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

 

بي قرار توام ودر دل تنگم گله هاست


آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست


مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب


در دلم هستي وبين من وتو فاصله هاست


آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد


بال وقتي قفس پر زدن چلچله هاست


بي هر لحضه مرا بيم فرو ريختن است


مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست


باز مي پرسمت از مسئله دوري وعشق


وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:46  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 


 

به نسيمي همه راه به هم مي ريزد
کي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد  
سنگ در برکه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ، ماه به هم مي ريزد
عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و نا گاه به هم مي ريزد
انچه را عقل به يک عمر به دست آورده است
دل به يک لحظه کوتاه به هم مي ريزد
آه يک روز همين آه تو را مي گيرد  
گاه يک کوه به يک کاه به هم مي ريزد ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:41  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

همين که نعش درختي به باغ مي افتد

 
بهانه باز به دست اجاق مي افتد


حکايت من و دنيا يتان حکايت آن


پرنده ايست که به باتلاق مي افتد


عجب عدالت تلخي که شادماني ها


فقط براي شما اتفاق مي افتد  


تمام سهم من از روشني همان نوريست


که از چراغ شما در اتاق مي افتد


به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين


چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد


هميشه همره هابيل بوده قابيلي


ميان ما و شما کي فراق مي افتد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:39  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

لحظه ي تولدمو به ياد ندارم ،‌من كه هيچ ؛‌هيچكس به ياد نداره ... اما مطمئنم همون لحظه ي اول تولدم كاري كردن  كه گريه كنم تا مطمئن بشن كه زنده ام  ...

ولي حالا براي اثبات زنده بودنم اين همه سال بي صدا گريه كردم !!!

هرچي بيشتر به دور و برم نگاه مي كنم ،‌ دلايل قانع كننده تري واسه گريه پيدا مي كنم ...

گاهي دلم از مهري ،‌محبتي ،‌نگاهي تبسمي ،‌طلوعي و غروبي شاد ميشه  و يادم ميره تو چه جهنمي زندگي مي كنم ...

اما خونه ،‌خيابون ، اتوبوس ،‌كوچه ،‌تلويزيون ،‌راديو ... همه ي اينا  يادم مياره چه كوفت و زهر مار هايي دور و برم رو گرفته ...

يه وقتايي زندگي خيلي عجيب ميشه !!! هرچي مي خواي به كامته يه وقتاي ديگه هم بر عكسش ميشه ، گاهي همه چي براي تو گاهي بر عليه تو !!! . اما ظاهرا ً‌اينطوري ها هم نيست كه من فكر مي كنم ... دنيا داره رو نقطه ي پرگار خودش مي چرخه و كاري با من و امثال من نداره .

اما خيلي ساله كه خودمو عادت دادم نه به خيره دنيا دل خوش باشم نه از شرش بترسم !!!

روزهاي زندگيم خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرشو بكنم گذشت ... و چيزي جز خاطراتش برام نموند .

ديگه كلمات و جملات تو ذهنم غبار گرفته و همه كليشه اي شده ... ولي اينو بدون با تمام اين كلمات غبار گرفته ،‌باور كن كه باورت كرده بودم و باور كن كه بي تو بي يار و ياور شدم و حالا به انتها خط رسيدم نقطه ته خط .

راستي تو اين شبهايي كه دير از راه ميرسه و زود ميره و روزهاش پر از تبه تنهاييه خواب خودم رو ديدم ، كه نارفيق بودم و تو راه موندم  ... كه غمگين بودم و تنها موندم و اين يعني عدل خدا !!!

تو خوابم تو رو هم ديدم كه صورتت سپيد بود و دستات پر از ستاره ...

تو خواب خودمو تو اسارت و تو همون پيله ي تنهايي كه مدتي بيرونم كشيده بودي ديدم ،‌واي كه چه خواب غريبي باورم نميشه كه تو رو گم كردم ؟ !

توي خوابم ديدم كه مثل اين روزها كه زندگيم خالي از بارونه قلبم روزنه اي به هوا نداره و انرژي منفي ام برگهاي سبز درخت ها رو مثل برگ پاييزي زرد كرده ...

توي خوابم ديدم كه سراسيمه از اين روزهاي سرد زمستون به طراوت بهار پنها بردي و منو تو هواي برزخي خودم جا گذاشتي ... ولي تو خوابم به تو حق دادم كه با دستهاي الوده تو رو در گير ندونم كاري هاي خودم كردم و حالا خواب آزاديت رو ديدم مباركت باشه ...

و من مثل علفهاي هرز يا زير پا لگد ميشم و يا خوراك احشام ، جهنمو بهتر از خود جهنم ميشناسم و تو بهشت رو بهتر از خود بهشت ،‌پس جاي تو نور و جاي من همين برزخ خود ساخته ...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:36  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |