تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:30  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

داشتم مروري تو گذشته وبلاگ مي كردم ،‌ ياد روزهاي اول افتادم (3 سال پيش ) چند بار اينجا ويران شده و دوباره بناي سازگاريشو  گذاشتم ، تو اولين پست مجدد اين وبلاگ نوشته بودم كه بر مي گردم به زودي !!!

و امروز تو نظرات اولين نظر رو دوباره خوندم برام جالب بود نوشته بود :

سلام امدن مهمه ولي مهمتر از اون انگيزه برگشتت بوده که اميدوارم بتوني همراه و همگام با دل نوشته هات حرف دلت رو با سرانگشت وجودت يکي کني تا بتوني همچنان مانند قبل موفق و مويد باشي.
( بودن يا نبودن در اين زمانه هيچ فرقي نداره چه باشي يا نباشي ديگران هستند بدون اينکه با نبودنت دلگير شوند
)

شايد لازمه كه الان جوابشو بدم ، من هيچ دليلي براي برنگشتنم نمي بينم حداقل اينو مي دونم كه گذشتمو دارم و گذشته ي خوبي بوده و همين منو به عقب كشونده شايد اين روزها روزگار خوشي ندارم اما بنايي هست كه نياز به مراقبت داره تا ويران نشه و اين بنا براي من از هر چيزي مقدس تره اگه بارها و بارها هم تخريب بشه با همين دستام دوباره مي سازمش چون لايقه ماندگاري و بودنه و فقط نمي دونم لايق نگهباني از اين بنا هستم يا نه ؟ !!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:29  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

طعم تلخي را حس مي كنم ... شيريني نگاه نديده ات سوقم مي دهد رو به خدا ،‌سردم كه مي شود ناخواسته بهارم مي شوي و گرما بخشم ...

رو به آسمان مي ايستم و انتظار طعم زرد آلو را ميان درخشش برف مي كشم ...

و آن هنگام كه انتهاي پاييز به ابتداي زمستان دست ياري مي دهد طعم زرد آلو را در ميان بارش برف با حس بهاري تو ميچشم ...

حسي به من اميدي مي دهد ،‌ آن هم آن نيست كه بدانم مزه ي زرد آلوي امسال با سال بعد چه فرقي دارد ... نه ... چيزي به من اميد مي دهد كه هنوز مي توانم تفاوت مزه ي زرد آلوي امسال را با سال آينده درك كنم و تنها همين يك سال است شايد كمي كمتر ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:28  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

شازده کوچولو پرسيد: "اهلي کردن" يعني چي؟ روباه گفت: "يک چيزي است که پاک فراموش شده، معنيش ايجاد علاقه کردن است، اگر تو منو اهلي کني، انگار که زندگيم رو چراغون کرده باشي، آن وقت صداي پايي رو مي­شناسم که با هر صداي پاي ديگري فرق مي­کند، تازه! نگاه کن! آن گندم­زار را مي­بيني؟ براي من که نان خور نيستم، گندم چيز بي فايده­اي است، اما تو موهات رنگ طلاست، پس وقتي اهليم کردي، محشر مي­شود، گندم که طلايي رنگ است، مرا به ياد تو مي­اندازد و صداي باد را هم که توي گندم­زار مي­پيچد دوست خواهم داشت، تو تا زنده­اي، نسبت به اون که اهلي کرده­اي مسئولي...

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:27  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

ديروز شيطان را ديدم . در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود ؛ فريب مي فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هياهو مي كردند و هول مي زدند و بيشتر مي خواستند . توي بساطش همه چيز بود : غرور ، حرص ، دروغ ، خيانت ، جاه طلبي و ... هركس چيزي مي خريد و در ازايش چيزي مي داد. بعضي ها تكه اي از قلبشان را مي دادند و بعضي پاره اي از روحشان را . بعضي ها ايمانشان را مي دادند و بعضي آزادگيشان را . شيطان مي خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي داد . حالم را به هم مي زد . دلم مي خواست همه نفرتم را توي صورتش تف مي كردم . انگار ذهنم را مي خواند ...

موذيانه خنديد و گفت : من كاري با كسي ندارم . فقط گوشه اي بساطم را پهن كرده ام و آرام نجوا مي كنم . نه قيل و قال مي كنم و نه كسي را مجبور مي كنم چيزي از من بخرد . مي بيني !

آدم ها خودشان دور من جمع شده اند .

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت : البته تو با اينها فرق مي كني !

تو زيركي و مؤمن . زيركي و ايمان ، آدم ها را نجات مي دهد . اينها ساده اند و گرسنه . به جاي هر چيزي فريب مي خورند .

از شيطان بدم مي آمد.حرف هايش اما شيرين بود ...

گذاشتم كه حرف بزند . او هي گفت و گفت و گفت . ساعت ها كنار بساطش نشستم تا اينكه چشمم به جعبه ي عبادت كه لا به لاي چيز هاي ديگر بود افتاد. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم . با خودم گفتم بگذار يكبار هم او فريب بخورد. به خانه ام آمدم و در كوچك جعبه راباز كردم . توي آن اما جز غرور چيزي نبود . جعبه ي عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت . فريب خورده بودم ، فريب . دستم را روي قلبم گذاشتم ، نبود ! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته ام . تمام راه را دويدم . تمام راه لعنتش كردم . تمام راه خدا خدا كردم . مي خواستم يقه نامردش را بگيرم . عبادت دروغي اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم . به ميدان رسيدم ، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم . اشك هايم تمام شد. بلند شدم . بلند شدم تا بي دلي ام را به خود ببرم كه صدايي شنيدم ، صداي قلبم را . همان جا بي اختياربه سجده افتادم و زمين را بوسيدم . به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:25  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

بيا نزديكتر ... نزديكتر ... نزديكتر دلم براي حرارت حس نكرده ي دستان سخاوتمندت تنگ شده است عينك نداشته ام را بر نمي دارم ... عينك را پاك نمي كنم ... چشم مي بندم تا تو ...

بي هيچ ترسي و هيچ لرزي سر پيچ جاده سرنهاده ام و آرام آرام خوابم مي برد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:24  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته مي خورد و ميتراشد.
اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند - زيرا بشر
هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس که تاثير اين گونه دارو ها موقت است و بجا ي تسکين پس از مدتي بر شدت درد  ميافزايد

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:23  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

امروز صبح اولين كسي بودم كه پريدن كلاغها را از سپيد درختاني كه از هجوم بارش برف سپيد شده بودند مي ديدم ،‌برفي كه تازه تازه از آن بالا فرود مي آمد و حسي در من ايجاد مي كرد كه هنوز اميدي براي زندگي هست ؟ ...

كلاغ ها هم امروز زيبا شده بودند رنگ سياهشان جزئي از سپيدي برف شده بود ،‌ چترها زير بار سنگين برف قد خم كرده بودند ،‌ چه بهتر حقشان است وقتي نمي  گذارند برف صورت آدمها را نوازش كند بايد اينگونه شود ...

در اين لحظه چقدر دلم مي خواهد هنوز همان كودكي بودم كه خود را ميان برف غرق مي كردم و از شدت خوشحالي و هيجان جيغ مي زدم ،‌ از سرما كه به حالت مرگ مي افتادم دستان پر مهر مادر بزرگ با اخمي شيرين مرا در آغوش بكشد در ميان آغوشش بفشارد و زير لب بگويد پسرك ديوانه معلوم نيست به چه كسي رفته است ؟ ! ...

و تندي مرا به زير كرسي بچپاند و من از گرماي قلب مادر بزرگ گرم شوم ،‌حالا  نوبت پدر بزرگ مي شود ،‌با بشقابي پر از نخود و كشمش و اخمي ملموس بسويم مي آيد و من زيركانه با بوسه اي يخ زده از پيشاني اش سيل خنده را بر لبانش مي نشانم و او بلند بلند و قاه قاه كنان مي گويد پدر سوخته حقه باز خوب مي داني چطور خامم كني و من كه خود را به ندانستن زده ام شروع به خوردن نخود و كشمش مي كنم ، سوز سرما كه به صورتم مي خورد يادم مي آيد كجاي زمان ايستاده ام و مي گويم خداي رحمتشان كند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

مهربانم اي خوب !

ياد قلبت باشد ؛‌

يك نفر هست كه اينجا

بين آدمهايي ،‌كه همه سرد و غريبند با تو

تك و تنها ،‌به تو مي انديشد

و كمي ،‌دلش از دوري تو دلگير است ...

مهربانم اي خوب !

ياد قلبت باشد ؛‌

يكنفر هست كه چشمش ،‌

به رهت دوخته بر در مانده

و شب روز دعايش اين است ؛‌

زير اين سقف بلند ،

هركجايي هستي ،

به سلامت باشي ،

و دلت همواره ، محو شادي و تبسم باشد ...

مهربانم ، اي خوب !

ياد قلبت باشد ؛

يك نفر هست كه دنيايش را ،

همه هستي و رويايش را

به شكوفايي احساس تو پيوند زده

و دلش مي خواهد

...

مهربانم اي خوب !

يك نفر هست كه با تو

تك و تنها ، با تو

پر انديشه و شعر است و شعور !

پر احساس و خيال است سرور !

مهربانم !‌

ياد قلبت باشد ؛

يك نفر هست كه با تو ،

به خداوند جهان نزديك است

وبه يادت هر صبح ،

گونه سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد

و دعا مي كند اين بار كه تو

با دلي سبز و پر از آرامش ،

راهي خانه خورشيد شدي

و پر از عاطفه و عشق و اميد

به شب معجزه و آبي فردا برسي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:20  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

با همه حرفهايم بي گانه شده ام ! ...

 همانند پرنده اي بلند پرواز بر فراز همه شعرها و عشق ها ،‌بر بلندي همه ي فهم ها و حرفها چرخ       مي خورم ...

دلم گلوي تشنه ايست در زير رگبار باران كه مي بارد و هر قطره كلمه ايست ...

ديگر نمي توانم بي انديشم ،‌بگويم يا حتي باشم ...

از خودم غالب تهي كرده ام ...

از خودم به تجرد رسيده ام و هر چه را كه در اين دنيا به  آن بند شده ام بر روي زمين گذاشته ام و تنهاي تنها ... دور از خويشتن آماده ي رفتنم ...


 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:18  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

ز عشق خاطره چيدن ، براي من سخت است

شبيه سايه دويدن ، براي من سخت است

تلاقي دل و دينم ، شبيه باران است

گناه را نچشيدن ، براي من سخت است

دخيل بال كبوتر شده ، دودست دلم

به آسمان نپريدن ، براي من سخت است

نه ماضي و نه مضارع كجاي افعالي؟

به فعل ها نرسيدن ، براي من سخت است

به شوق آمدنت ، چشم عشق را بستم

بيا عزيز، نديدن ، براي من سخت است

ببخش هم نفس لحظه هاي شيدائي

كه انتظار كشيدن ، براي من سخت است

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:16  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

آسمان امروز گرفته است گويي ميلي براي باريدن دارد ،‌هوا ابري شده و باد نسبتاً ملايمي مي وزد ، به ناگاه آسمان طوفاني مي شود ... قطره قطره چكه چكه صداي باران به گوشم مي خورد ... گاهي با آن دستهاي ظريفش به پنجره اتاق مي كوبد .

انگار كه با التماس از ما و من مي خواهد پنجره را باز كنيم ،‌شايد مي خواهد بفهمد ميان اين اتاق و اتاق ها و بين ما به ظاهر آدمها چي مي گذرد ؟ ... و شايد مي خواهد گرما را تجربه كند از سردي و انزوا خسته است ،‌ اما من ... اما من اين اجازه را به او نمي دهم چرا كه دوستش مي دارم و ميستايمش و    نمي خواهم به اين بيماري به ظاهر آدم بودن مبتلا شود ...

حتي اگر عصباني شود و شدت يابد و با غضب به پنجره بكوبد و شيشه را بلرزاند من باز هم پنجره را باز نخواهم كرد ،‌ حتي سرش فرياد خواهم زد چرا كه من دوستش دارم ...

اما اگر غمگين شود چه ؟ ! امان از خشم آسمان .

چندي بعد كم كم از اشك خود مي كاهد دوباره تبديل به نم مي شود تا جايي كه ديگر اسمان صاف و آرام و بي صدا به انتظار مي ماند تا شايد روزي پنجره اي كه مستحق باران است باز شود ....

شتابان پنجره را باز مي كنم ،‌بغضي عذابم مي دهد ،‌بوي خاك باران زده صورتم را مي پوشاند ، باران با دلتنگي و نگراني رفته ، جاي پايش روي همه چيز هست خودش را نمي بينم ، مي توانم حس كنم پهناي صورتش خيس است ، گويي درخت ها ،‌گلها ،‌ماشينها و پنجره اتاقم نيز با باران گريسته اند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:16  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

نوشته بود :

خانه که نيستم

کليد را همان دم در

زير گلدان هميشگيمان

گذاشته ام

رويايت اگر آمد

پشت در نمي ماند...

 

برايش نوشتم :

من هم آمدم تا با بوسه اي

زايش نصف نيمه ات را

بين بودن يا نبودن

پايان دهم

نه اينکه خانه نيستي عجيب باشد 

نه ؟!

چندي است که نيستي نه خانه و نه هيچ کجا .

نه هيچ کجا !

...

 مي دانم تنها ماندن ديگر فريبت نمي دهد

آرامشي نا بالغ و بيگانه را طلب مي کني

دست به گلدان و کليد نمي زنم

لحظه ها در تعليق بين دير يا زود است

ديگر به کليد زير گلدان هم بي اعتقاد شده ام

واژه ها را بيهوده تلف مي کنم

ديگر اينجا پشت در

بي شکل شده ام

...

آخر وقت است

ديگر بايد بروم

شايد فردا زود رسيدم

و با هويتي ناتمام در گذر از زندگي بي اتمام

با دستي پر هراس به بستر خوابي نيمه کاره رويم

شايد فردا دکان هواي حوصله ات باز بود

نه تو را دل ـ

دل کندنم نيست

شايد فردا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:14  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

كاش بداني كه چقدر دلم گرفته است ... روي ديوار روبرو داخل آن ساعت ديواري چند روزي بعد از اين كه رفتي عقربه ها يكديگر را به آغوش كشيدند و خبري از زمان نيست ...

گويي اينجا همه چيز مرده است مرده ... صندلي ،‌ميز ،‌پنجره ،‌كاكتوس ،‌... و من كه از همه مرده ترم ...

اگر ذهنت اينها را باور نمي كند آهسته آهسته و پاورچين پاورچين بيا و ببين كه بدنم بوي كافور مي دهد ،‌خودم هم ديگر مي دانم كه وقت رفتن است ...

آهسته آهسته كه بيايي آواز كلاغ ها گوشت را شايد نوازش دهند چرا كه اين تنها صداي دلنواز اين اطراف است ...

آهسته آهسته كه بيايي كلاغ هاي سياه پوشي را مي بيني كه به جاي خرما قار قار تعارفت مي كنند ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 20:9  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |