|
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
|


زياد گريه مي كنم و به ديوانگي خودم مي خندم ...
و دلم بي بهانه تنگ مي شود براي تو و همه ي خوبي هايت ...
حس انزجاري تمام وجودم را فرا مي گيرد ، آن هنگام كه تو را با اندازه ي خودم مرور مي كنم ...
همين چندي پيش بود كه ثانيه ها را به انتظارت خط خطي مي كردم ،تا شايد ...
اين من لعنتي بايد محكوم شود ؛ به نديدنت و نشنيدنت و همين بزرگترين مجازات براي اوست ...
كه در سادگي و خيال تو جان بكند و تنها جرم تو همين باشد كه جعبه مداد رنگي هايم را دزديدي و رفتي ...

امشب اي ماه به درد دل من تسکيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسکيني
کاهش جان تو من دارم و من مي دانم
که تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي من و يک دامن اشک
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چهره مهتاب غم از دل شويد
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
که تو هم آينه بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر مي شکند
برو اي گل که سزاوار همان گلچيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
که کند شکوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه کن و دل شکن اي باد خزان
گر خود انصاف کني مستحق نفريني
کي بر اين کلبه طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو که پيام آور فرورديني
شهريارا اگر آيين محبت باشد
چه حياتي و چه دنياي بهشت آييني

امشب چيزي نمي نويسم خودشان به نوك قلم مي آيند ...
از تو از باران ... از كودكيم كه تو در آن هيچ دستي نداشتي ...
بي تو بي باران ،چه بي صدا و چي تنها مانده ام ،
همانطور دست نخورده باقي مانده ام ... .
.
.
.

باران پياپي مي بارد ... ستاره ها را مي شمارم ،دريا را ستايش مي كنم ،بغض را نوازش ،و همه ي اينها را كه كنار هم مي گذارم بوي مريم سوخته به مشامم مي رسد ... پاهايم را نگاه مي كنم آلوده اند و دستانم شرمسار از اين همه خوبي و از تمام اين ها فرار مي كنم ...

دلتنگي غريبي دارم تمام وجودم آكنده از درد است ، دردي مبهم انگار كسي دستانش را دور گردنم حلقه كرده است و ميفشارد اما توانايي به انجام رساندش را ندارد و فقط احساس مرگ را در من زنده نگاه مي دارد و شايد مرگ تدريجي را مي خواهد براي من ... ناگاه به خودم مي آيم كه بايد كاري كنم ،فرار ؟ نمي دانم به خدا نمي دانم آخر به كجا بايد بروم ؟؟؟ ... از خودم به خودم فرار كنم ؟ از كجا به كجا ؟ ... جايي نيست بايد ايستاد يا ساخت يا سوخت ...

دلارام دلم .. آرام من كو
درين باران غم .. پس بام من كو
دلارام دلم كو ؟ آن نگاه كو !
برين كشتی شكسته ... ناخدا كو
پس آن رويای ديروزی كجا رفت
اسير باد پاييزی چرا رفت
دلارام دلم .. دلتنگم از دل
كه ای دل .. پای رفتن مانده در گل
برای زخم جان .. كو جان پناهی
دلم می سوزد و در سينه آهی
دلارام دلم .. آرام من كو !!
درين باران غم .. پس بام من كو ؟

چقدر بايد به گذشته برگرديم كه خودمان را پيدا كنيم ؟ اصلاً اين گونه مي توان كسي را پيدا كرد ؟
سوالهاي بي پاسخ بسيارند و من دلخسته ام از اين بي جوابي ها ... ديروز كه دوستم داري را گفتي همانجا متوقف شدم و نمي خواهم حركت كنم ديگر دوست داشتني را نمي پذيرم و همين مرا بس همانجا ايستاده ام و ديگران را نظاره مي كنم و از بودنم لذت مي برم اما ، موج دوست داشتن هاي ديگر بر من هجوم مي آورند و من نمي خواهم ديگر هيچ دوست داشتني را نمي خواهم ، حتي مهر مادري را كه همين دوست داشتن مرا بس ... تو كه در ذهنت مرا ديوانه مي خواني بهتر است كمي بلند تر بخندي تا حداقل جسارت بيان احساسات را داشته باشي ...
به تختم پناه مي برم خودم را زير پتو مچاله مي كنم تا شايد از كسي يا حرفي فرار كرده باشم و راحت باشم اما گويي دريچه هاي ذهنم اين را نمي خواهند و خيال آسوده را از من مي گيرند ...
شده ام ديوانه اي كه هيچ ندارد به تختش هجوم مي برد و بي خواب تر بلند مي شود مشتي بر ديوار مي كوبد زير لب زمزمه اي مي كند دوباره مشتي مي كوبد و اين بار چندين مشت پياپي ...
فروغ را بر مي دارد و بي اراده يكي از اشعارش را بلند بلند مي خواند و قطره اي اشك از گوشه ي چشمهايش سرازير مي شود ... قلم و كاغذ بر مي دارد كمي تامل و به صورت برق آسايي شروع به نوشتن مي كند به يكباره تمام ذهنش به روي كاغذ سپيد پياده مي شود به انتها كه مي رسد دستانش را در هم گره مي كند و خستگي را از سر انگشتانش خارج مي كند اما ... اما يكباره تمام افكارش مغشوش مي شود ناله اي مي كند كاغذ را مچاله مي كند همانند كودكي كه سنگ را براي گنجشكي پرتاب مي كند آن را به گوشه اي از اتاق كه سطل زباله اي در آن قرار دارد و حالا اطرافش را كاغذهاي مچاله شده زيادي وجود دارد پرتاب مي كند ...
دوباره به تختش پناه مي برد مچاله مي شود و پتو را در آغوش مي گيرد بلند بلند هق هق مي كند و ترسي از شنيدن صدايش ندارد چرا كه بي كس ترين و تنها ترين است و شايد همين كمي دلگرمش مي كند كه فقط خدا را دارد ... تمام زندگي اش را مرور مي كند تا شايد نكته اي را پيدا كند كه براي آن مجازات مي شود ...
تمام خاطرات خوب و بدش را مرور مي كند ناگاه با صدايي از خواب بيدار مي شود گويا وقتش رسيده سر بر سجده شكر بگذارد تا براي همه داشته ها و نداشته هايش خالقش را شاكر باشد .
يا حق

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاري که مي رسد از راه؟
با نيازي که رنگ مي گيرد
در تن شاخه هاي خشک و سياه ؟
دل گمراه من چه خواهد کرد
با نسيمي که مي تراود از آن
بوي عشق کبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان ؟
لب من از ترانه مي سوزد
سينه ام عاشقانه مي سوزد
پوستم مي شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه مي سوزد
هر زمان موج مي زنم در خويش
مي روم , مي روم به جايي دور
بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من زشرم شکوفه لبريزم
يار من کيست , اي بهار سپيد ؟
گر نبوسد در اين بهار سپيد
دشت بي تاب شبنم آلوده
چه کسي را به خويش مي خواند ؟
سبزه ها , لحظه اي خموش , خموش
آنکه يار من است مي داند !
آسمان مي دود زخويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد
آه , گويي که اين همه آبي
در دل اسمان نمي گنجد
در بهار او ياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را
مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را
اي بهار, اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد آرزو شده ام
مي خزم همچو مار تبداري
بر علف هاي خيس تازه سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟

...
... لعنتي ها شما چيزي بگوييد شما كه ذهنم را مغشوش كرده ايد و مرا محكوم به سه نقطه مي كنيد ، دست از سرم برداريد من خودم محكومم شما از جانم چي مي خواهيد ؟ شمايي كه حتي جسارت به روي كاغذ آمدن هم نداريد پس شما را قسم مي دهم از مغزم برويد بگذاريد كمي آسوده باشم ...
شما را به جان هركسي كه دوست داريد كاغذم را محكوم به سكوت نكنيد و مدادم را محكوم به فرياد كشيدن من فقط همين ها را دارم ، اصلاً شماهاي لعنتي را ورق مي زنم و محكومتان مي كنم به خواندن ...

تو را گم مي کنم هر روز وپيدا مي کنم هرشب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب
مرا يک شب تحمل کن که تا باور کني جانا
چگونه با غرور خود مدارا مي کنم هر شب
تمام سايه ها را مي کشم در روزن مهتاب
حضورم را ز چشم توحاشا مي کنم هر شب
دلم فرياد مي خواهدولي در گوشه اي تنها
چه بي ازار با ديوار نجوا مي کنم هرشب
کجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي؟
که من اين واژه را هر صبح معنا مي کنم هر شب

تكه كاغذ مچاله اي شده ام كه تمام بدنش خورد شده است ... سرم آنقدر سنگين شده است كه دلم مي خواهد برش دارم و پرتش كنم آن گوشه كنار سطله زباله كنار آن كاغذ مچاله هاي ديگر ...
ديگر حتي نمي توانم بخوابم نيمه شبها كابوس مرا از خواب جدا مي كند ،دلم به حال چشمانم مي سوزد كه هميشه پر هراس و عزادارند ... بيچاره چشمانم ...
كاش كمي آرام مي شدم ، نه آرام آرام – فقط كمي آرام ...

واي باران ؛
باران ؛
شيشه پنجره را باران شست .
از دل من اما،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
نيستي و هنوز زنده اي در دلم ريشه دار تر و عميق تر ،هرچه زمان مي گذرد ريشه ي اين دوستي طويل ترمي شود ... و من شادم از به ياد اوردن لحظه ها و نوشته هاي قديمي كه مرورشان هربار برايم شيرين تر است ،دل نگرانت نيستم چرا كه تو را به دست خالقم سپرده ام چه بسا كه از او امين تر نمي شناسم گاهي مي گويم چرا بايد با اين خط خطي ها ذهنت را آشفته كنم تويي كه حالا قلبت براي ديگري است ، اما خوب كه فكر مي كنم مي دانم كه ديگر اينجا نمي آيي پس مي توانم براي خودم شايد كمي آرام شوم فقط كمي ...
آنقدر حس حسادت به باريدن برف در اينجا داشتي كه ديگر برف هم برايمان نمي بارد و من گاهي ناخودآگاه مي گويم اي خدا بگويم چكارت بكند تو را با اين چشمان شورت و بلند بلند مي خندم ... براي هر دو شما آرزوي خوشبختي مي كنم مي دانم كه خوشبختيد و اين آرامشي در دلم مي آفريند كه وصف ناپذير است ...
من هم روزگارم مي گذرد همانند گذشته با اندكي تغيير ... راستي مي خواهم بروم كجايش بماند به قيامت ...
مي دانم كه مثل هميشه مي گويي بد جنس هستم اما خب چكار كنم عادتي كه به كار آيد به گور رود
دلم بي طاغت شده است گاه بي اراده مي گريد آنقدر كه خسته مي شوم و مي خواهم بخوابم و آنقدر دلم مي خواهد كسي آرامم كند اما ... كسي نيست .
تكيه به ديوار مي دهم سرم را ميان دو دستانم مي گيرم به خودم دلداري مي دهم اما باز هم نمي شود صداي هق هقم بلند مي شود ،نمي دانم چرا اما بايد ببارم و گرنه دق مي كنم خدايا شكرت براي نعمت باريدن ...