تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

 

نميدانم امروز چندمين دلنوشته را برايت مينگارم.اينجا هوا بد نيست.هواي زندگي هم قابل تنفس است. ميداني اينروزها بهترين سرگرمي ام گشت وگزارتوي پس کوچه هاي زمستان است.خاکستري وسکوت اين فصل هميشه برايم دل انگيز بوده.

ميداني حال وهوايش جان ميدهد همه گذشته ها را مرور کني وامروز را بيانديشي وفردا را آرزو کني.بعد حوصله ات سر برود وبگويي گور پدر ديروز وامروزوفردا.وهمه لحظه را تا اعماق جانت نفس بکشي وتا جان داري بي هدف بدوي وسرخوش باشي. 

سکوت روزهاي زمستاني پر از خداست انگار.چقدر دوستش دارم.چقدر تنهاييم را پر ميکند.چقدر خوب است که به خاطر اميد به مهربانيش  صبورم.نميدانم کجايي وچه ميکني.اما آرزو ميکنم روزگارت به روشني وسپيدي اين روزها باشد. يادم که مي افتد بعد از اين همه، لحن گفته  هايت محکمتر وپر اميدتر از هميشه است، ميدانم که ميشود.

حالا ديگر برف مي آيد آهسته آهسته ومن با خود مي انديشم بايد زير اين برفها بمانم تا بشوم.... آنقدرها که گفته ونوشته ام.خنده ام  ميگيرد.سرما تا مغز استخوانم رسوخ ميکند، اما دلچسب است.وتصوير خيالي روزي اينچنين برفي را ميبافم که فارغ از غم وآشوب دنيا  مرا برف باران ميکني وفروغ ميخوانيم آنچنان بلند که هر اهل دل لطيف طبعي هم صدا شود و زندگي را ميان شور وشادي فرياد  ميکرديم.لبخند ميزديم بر عمر رفته وروزهاي در پيش.ويک روز را به اندازه تمام عمرمان بي زمان ميگذرانديم. به خودم که مي آيم سرما ميخکوبم کرده است وحس لامسه ندارد سر انگشتهايم.اعضاي صورتم به گمانم دارد منجمد ميشود.بازخنده ام ميگيرد واعتراف محکمي  ميکنم به شدت سردي روز برفي زمستاني که از لقب برفي سپيدي و سادگيش ما را بس.

سرم را فرو ميبرم توي يقه ام و دوباره با بي ميلي تمام به زندگي تکراري نچسبم سرازير ميشوم.اما غمگين نيستم انگار نفس تازه اي براي در نورديدن روزهاي موهوم آينده گرفته ام.احساس ميکنم حالا توي کوله بارم خدا سهم بيشتري دارد و من به غايت شادم.و ايمان دارم "پايان شب سيه سپيد است."

با توام

اي لنگر تسکين!

اي تکان‌هاي دل!

اي آرامش ساحل! با توام

اي نور!

اي منشور!

اي تمام طيف‌هاي آفتابي!

اي کبود ارغواني!

اي بنفش‌آبي! با توام اي شور! اي دلشوره‌ي شيرين!

با توام

اي شادي غمگين!

با توام

اي غم !

اي غم مبهم !

اي نمي دانم !

هرچه هستي باش ! اما كاش .... نه ،‌ جز اينم ارزويي نيست

هرچه هستي باش ! اما باش .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:53  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

مهرباني را بياموزيم

فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشني را مي شود در خانه مهمان کرد

مي شود در عصر آهن

                                   آشناتر شد...

سايبان از بيد مجنون

                                  روشني از عشق....

مي شود جشني فراهم کرد

مي شود در معني يک گل شناور شد

مهرباني را بياموزيم

موسم نيلوفران در پشت در مانده است

موسم نيلوفران يعني که باران هست

                               يعني يک نفر آبي است....

موسم نيلوفران يعني

يک نفر مي آيد از آن سوي دلتنگي

مي شود برخواست در باران

دست در دست نجيب مهرباني

مي شود در کوچه هاي شهر جاري شد....!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:51  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

حساب 2*2  (چهارتا )‌كه به ميان مي آيد  تو مي شوي عاشق و من معشوق و شايد بالعكس

 حساب 2*2 (چهارتا ) كه به ميان مي آيد ناگهان همه ياد ليلي و مجنون مي افتند

تو كه  اين همه حساب گري و پر دانش چرا نمي خواهي بفهمي بابا جان حساب زندگي با آن كتاب ها و سخنان استادت فرق مي كند ... عزيزكم زندگي كه رياضي نيست ،‌ زندگي كه علوم و جبر نيست ، زندگي سياست و حقوق هم نيست ... عزيزكم زندگي يعني من – يعني تو – يعني پدرم – يعني مادرت يعني همان دست نوازش كه بر سر آن كودك بي نوا مي كشي يعني همان بوسه هايي كه گه گاهي برايت خجالت آور مي شود ... چرا نمي خواهي باور كني دوستت دارم و دوستم داري عشق نيست چرا نمي خواهي بفهمي مهربانم گفتن و آرزوي خوشبختي كردن و گاه گاهي تپش قلب دليل بر عاشق شدن نيست !!! چرا در باورت نيست آرزوي خوشبختي مردن و ياد دوست بودن سوگواري نيست ،‌از آن پيله ي كتاب و جبر و حقوق بيرون بيا ... تا بفهمي دوست داشتن حد و مرزي ندارد جنون آور است و شيرين ... مرگ را نمي شناسد و فاصله را به وصل مي رساند ...

در پيله ي خود فرو رفته اي و بي آنكه بفهمي ديگران را در حصاري مي بيني و غافلي از اين كه خود در حصاري ...

اگر چه بد خلق و تند مزاجم اما هماني هستم كه مي خواهم ،‌ براي دل ديگران زندگي نمي كنم آب را با بطري مي خورم نه براي رفع تشنگي براي لذتي كه در نوشيدن دارد ،‌ آب را در ليوان نمي خورم اگر چه ادب اينگونه حكم مي كند ،‌نه عزيز دلم بايد گاه گاهي پا بر روي حساب ها و كتاب ها گذاشت تا بفهمي زندگي چه لذتي دارد ... آن قدر ها هم بي شعور نيستم كه ندانم جواب سلام ،‌سلام است و جواب محبت ،‌محبت است ...

اما بايد بگويم دوست داشتن را از كسي نياموخته ام ؛‌ خدايم در سرشتم نهاده بود پس منتي بر سر كساني كه دوستشان دارم ندارم ... حالا شما ، اي كساني كه دوستم داريد بايد بدانيد شما نيز منتي بر سر من نداريد چرا كه شما هم به خوي انساني خويش عمل مي كنيد ...

باباجان دوستش مي دارم و دوستم مي دارد گناه نيست ،‌ برايم عزيز و بزرگوارند آنان كه دوستشان دارم حتي اگر باعث شود خيلي چيزها را از دست بدهم – نا سلامتي ناممان انسان است و وفادار به اخلاقيت ...

خلاصه ي كلام بايد بگويم دوست داشتن را تجربه كن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:49  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

به ياد تو
در خواب، بيدارم و
در بيداري با روياي تو شاد

روزهاي زندگي ام قرباني آينده و مدفون در گذشته اند و انگار حال، بي حال
حال ها در شتاب رسيدن به روياهاي آينده چه زود گذشته مي شوند

مائيم مبهوت ، پس اين حال که مي گفتند کدام بود؟

شايد همين حروفند که زير دستان من ميغلطند
اما نه . اينها همان آن که مي آيند، ميروند و بايگاني مي شوند

پس ما چه مي شويم ؟
کجا ايستاده ايم ؟

من اما مي خواهم قاب رويايت را در حال قلبم آويزان کنم
تا که هرگز در دالان زمان ناپديد نشود

با تو ديگر حال و گذشته و آينده ام يکي مي شوند
همه شوق و لبخند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:40  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بِکشيم ...

حق به شب بو بدهيم ...

و نخنديم دگر به تَرکهاي دل هر گلدان ... !!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...! 

زندگي شيرين است!

زندگي بايد کرد ...

و بدانيم که شبي خواهيم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:37  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

مرگ من روزي فراخواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فراخواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروزها , ديروزها

ديدگانم همچو دالان هاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دست هايم فارغ از افسون شعر

باد مي آرم که در دستان شعر

ياد مي آرام که در دستان من

روزگاري شعله مي زد خون شعر

خاک مي خواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گورغمناک نهند

بعد من ناگه به يک سو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشم هاي ناشناسي مي خزند

روي کاغذها و دفترهاي من

در اتاق کوچکم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در برآيينه مي ماند به جاي

تارمويي , نقش دستي , شانه اي

مي رهم از خويش و مي مانم زخويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون , بادبان قايقي

در افق ها دور و پنهان مي شود

مي شتابند از پي هم شکيب

روزها وهفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره مي ماند به چشم راه ها

ليک ديگر پيکر سرد مرا

مي فشارد خاک, دامنگير خاک

بي تو, دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من پوسيد آنجا زير خاک

بعدها نام مرا باران و باد

نرم مي شويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:34  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

صبح يک روز من از پيش خودم خواهم رفت

بي خبر با دل درويش خودم خواهم رفت

مي روم تا در ميخانه کمي مست کنم

جرعه بالا بزنم آنچه نبايست کنم

بي خيال همه کس باشم و دريا باشم

دائم الخمر ترين آدم دنيا باشم

آنقدر مست که اندوه جهانم برود

استکان روي لبم باشد و جانم برود

ساقيا در بدنم نيست توان جام بده

گور باباي غم هر دو جهان جام بده

برود هر که دلش خواست شکايت بکند

شهر بايد به من الکلي عادت بکند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:32  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

چرا بايد نوشت و چرا  بايد خواند براي كساني كه اين حق را به خود مي دهند كه نوشته هايت و حرفهايت را تفسير كنند ؟ مگر آنها كه هستند ؟

نوشته هايم براي تو كه نيست هيچ براي خودم هم نيست ،‌ نمي دانم مخاطبي دارم يا نه ... زياد هم مهم نيست چرا كه خودم هم نمي دانم چه مي خواهم ! 

كلامي نيست ،‌ حرفي نيست ،‌جايي نيست ، بايد گذاشت و گذشت از هر آنچه كه داري چرا كه دير يا زود به دام مفسران خواهي افتاد  و آنجاست كه زير پاي حرفهايشان احساس و غرورت را لگد مال خواهند كرد ،‌ عزيزكم دوست داشتن و عشق ورزيدن كه گناه نيست ،‌ دوست داشتن و عشق فرمول نيست كه داخل كتابها دنبالش بگردي حسي است كه لحظه اي وجودت را همانند خوردن ليواني شير فرا مي گيرد سفيد و آرام بخش ،‌كاش معناي واقعي دوست داشتن را مي فهميدي آرزومندم روزي عاشق شوي عشقي بدور از حسابو كتاب بدور از تامل و فكر كردن ... تا بفهمي عاشق آن پير زن دست فروش بودن يعني چه ؟ عاشق لبخند باغبان بودند يعني چه ؟‌عاشق تنهايي خودت بودن يعني چه ؟!!!

عاشق كه شدي مي فهمي با قطره هاي باران حرف زدن چه لذتي دارد گر چه همه ديوانه خطابت كنند ،‌ آن لحظه كه اولين فرود برگ درخت را به نظاره مي نشيني و هجوم اشك در چشمانت توان ديدن را از تو مي گيرد مي فهمي كه عاشقي تنها عشق ورزيدن به جنس مخالف و زنده ها نيست ،‌كاش از پيله ي كتابهايت بيرون بيايي و كمي تامل كني و بداني خدايت چقدر عاشق است و تنها از روي عشق است كه تو را آفريده است نه براي وصال با تو ...

عزيزكم باران باش ،‌ جاري و صفا دهنده ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:30  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

لحظه ي ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
 هاي ، نپريشي صفاي زلفکم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديک است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:24  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

مردي، شبي را در خانه اي روستايي مي گذراند و پنجره هاي اتاق باز نمي شد. نيمه شب احساس خفقان كرد و در تاريكي به سوي پنجره رفت. نمي توانست آن را باز كند. با مشت به شيشه ي پنجره كوبيد و هجوم هواي تازه را احساس كرد و سراسر شب را راحت خوابيد. صبح روز بعد، فهميد كه شيشه ي كتابخانه اي را شكسته است و همه ي شب، پنجره بسته بوده است. او تنها با "فكر" اكسيژن ، اكسيژن لازم را به خود رسانده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:21  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

بزن باران شايد تو خاموشم كني ... !!!

 

سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني

شايد امشب سوزش اين اشکها را کم کني

آه باران من سراپاي وجودم آتش است

پس بزن باران بزن باران شايد تو خاموشم کني.......

 

براي تو چه بنويسم كه در خور تو باشد ... ؟ !!!

نمي دانم اما اينقدر بگويم كه زندگيم بد نيست خوب يا بد مي گذرد تو كه مرا بهتر ميشناسي اهل گلايه كردن نيستم هميشه  گفته ام شكر و باز هم مي گويم شكر ...

خلوت نشين تر از قبل شده ام ديگر كسي نيست كه نگران حال و روزم باشد نا گفته نماند براي مهم هم نيست اين روزها كه ديگر بود و نبود جايگاهي در زندگي ندارد ...

همه ي زندگيم شده است دويدن و دويدن مي خواهم هر چه زودتر اين مسير را به پايان برسانم اما انگاري اين هم دست من نيست هر چقدر كه دلش مي خواهد اين جاده را كشدار مي كند و طويل ...

و من باز هم مي گويم شكر ...

خسته كه مي شوم طبق معمول دستهايم را به زانوانم مي گذارم اما نمي نشينم تو كه مي داني من اهل يكجا نشستن نيستم بايد در حال حركت استراحت كنم اما ديگر انقدر ها هم مقاوم نيستم گاهي پايم مي لغزد و مي خواهد به جاي نشستن افتادن را تجربه كنم اما خب ...

اين بار هم نه ايستادم و حركت كردم مي بيني كه چندي پيش به نقطه ي آغاز خود رسيدم و حالا چندي ديگر به نقطه ي آغاز تو مي رسم ،‌بايد چه بگويم ؟ طبق معمول مي گويم آغازت مبارك باد و برايت بلند بلند از خالقم آرزوي خوشبختي مي كنم ...

راستي مي بيني چقدر بدتر از قبل مي نويسم ،‌دليلش را مي داني ؟؟؟ من كه نمي دانم ... اما چه كنم ؟ ننويسم چكار كنم ،‌ بي خبري كه مورد تمسخر قرار مي گيرم دليلش بماند بين منو مسخره كنندگان ...

ذهنم هم ياري نمي كند كه كلمات را كنار يكديگر قرار دهم و شايد جمله اي بسازم در خور شان تو اما خب مي بيني كه جملاتم همه شده است تكرار مكررات و تو خوب تحمل مي كني اين جملا ت و شايد هم  ديگر نه ... اصلاً نمي دانم چرا اينقدر واضح با تو درد و دل مي كنم ؟؟؟

تولدت مبارك و زندگيت سرشار از سپيدي برف و گرماي تابستان ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:20  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |