تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

با این نگاه سحرم مکن !!!

 

همه حرف دلم با تو همين است که دوست ...
چه کنم حرف دلم را بزنم يا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم

زير قول دلم آيا بزنم يا نزنم؟
گفته بودم که به دريا نزنم دل اما ...
کو دلي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا که به دريا بزنم يا نزنم

اميدوارم پائيز برايت هميشه فصل تولد وزايش روزهاي آرزوهاي خوب باشد.

 

 

 

زندگي ميگذرد با همه خاطره ها
ياد دوستان نرود از دل پر محنت ما
تو بدان هر جا که هستي
تو بدان با هر که هستي
آرزو دارم برايت
زندگي باشد به کامت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:40  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم !!!

 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطردود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:36  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

بی خبر آمده ای  ، ای دوست !!!

 

امروز دهم آذر

برف مي بارد !!! و اشک شوق در چشمان من جاري است روبروي آينه نشسته ام گاهي به خودم و گاهي هم به پشت پنجره که حاله اي از سپيدي آن را فراگرفته مي نگرم ، چه اتفاقي افتاده است !

آيا هنوز خدا مرا به ياد دارد ... شايد او مي داند که اين بهترين خبر و هديه  براي من است و من شاکرم از اين هديه و قدرشناس خواهم ماند تا ابد ...

ناگاه تلنگري مرا به فکر فرو مي برد ، ماندگاري اين شوق تا به کي امکان پذير است مگر نه آنکه اين دانه هاي برف همانند روزگار خوش زندگيم آب خواهند شد و نا پديد و دست نيافتني !

به ناگاه ذهنم را افکار ناخوشايند فرا مي گيرد و من درمانده تر از می شوم ...

پرودگارا  خودت ياري ام کن مانند هميشه مانند همان دوران تنهايي ، اتهام و در بند بودن ، تو هميشه ياورم بوده اي پس تنهايم مگذار که محتاجم به تو ؛ تو را اي معبود من قسم مي دهم به سپيدي اين دانه ها و عظمتشان تمام کساني را که دوست مي دارم دوستشان بدار و غم  را از خانه ي دلشان دور بدار ( آمين )

حالا بايد بروم قبل از آنکه هديه ام آب شود بايد بروم و کمي نوازششان کنم و اندکي با آنها اشک بريزم براي آرامش وجودم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:32  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

تشنه ی دیدار تو ام ای یار !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:29  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

سلامم را تو پاسخ گوی !!!

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است

کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي

به اکراه آورد دست از بغل بيرون
 که سرما سخت سوزان است

نفس ، کز گرمگاه سينه مي ايد برون ، ابري شود تاريک
 چو ديدار ايستد در پيش چشمانت

نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... اي

دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم

حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:26  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

تنها تر از همیشه !!!

به نظاره ايستاده ام خود را و تو را که هستي بي آنکه بخواهي ...

حالا بايد گريست شايد براي بودنم  و شايد براي رفتنم که هيچ يک را دليلي نخواهد بود ...

و تو رفته اي که بماني و من شايد خوشنودم و شايد هم نه !!!

با من مستانه مي گويد که خوشا به حال تو ... و من هيچ نمي فهمم اين سخنان را که همگي حاکي از ندانستن است ، ندانستن روزگارم که چگونه مي گذرند و امروز را که شايد روزگاري براي تو عزيز بود و امروز براي من مرگ است ؛ روز مرگ لحظه ها و خاطره ها پر از هياهو و حس هاي ناگفته بي آنکه بگوييم دوست مي داشتيم و اشک شوق مي ريختيم مغرور از ناگفته هايمان بوديم و سرشار از حس دوست داشتن ، روزگارم را با آرزوي خوشبختي تو سپري مي کنم اي کاش هيچگاه نيامده بودي اي کاش هيچگاه نيامده بودم ...

رفتن ، ايستادن و به عقب رفتن همگي بيهوده است بايد چاره اي انديشيد شايد بهترين راه پرواز است !!!

شيوه زندگي هدايت را دوست دارم مي خواهم همانند او بميرم آرام و بي درد و اين آرزوي هر انساني است ... ديگر مانعي نيست .

نمي دانم چند روز خواهم بود اما وفادار خواهم بود به عهدو پيمانم ...

باران خدا هم با من به سخن مي نشيند از ناگفته هايش و از لطافتش و حکمتش لب به سخن مي گشايد و من هيچ ندارم که بگويم و به نظاره مي نشينم زيبايي و لطافتش را ، معصوم و پاک است و خود نمي داند که خدا براي چه او را روانه ما کرده است ...

کاش قطره اي بودم از باران تا شايد بر روي گوشه هاي ِ تاريک زندگيت فرود مي آمدم ...

با که سخن مي گويم ؟ ! خدا مي داند و من !!!

بهره چه آمده ايم و براي چه به زيست مي پردازيم همه ي اين سوال ها و علامت ها (؟) بي پاسخ خواهد ماند اگر به وجود قادر مطلق شک کرده باشيم و خويش را نشناخته باشيم ...

اما غافل از آن روزي که پي به جواب (؟) ببريم و آن روز شايد روز مرگ باشد

روز پشيماني ، پشيماني از کرده ها و گفته هايمان و چقدر زود دير مي شود آن روز ...

شايد بهتر آن باشد که زيستن خويش را پاياني برگزينيم تا در منجلاب کردار خويش فرو نرويم يک گناه بهِ از هزاران گناه ... هرچند کبيره ...

تجديد تولد مرگ است و من آسوده خاطر نيستم از اعمالم ، چرا که  در غفلتم و بايد رها شوم و تنها راه رهايي پرواز است .

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست کشيده شب مي کشم

چراغ هاي رابطه تاريکند

چراغ هاي رابطه تاريکند

کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:21  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |