تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

فردا اگر  از راه نمي آمد

من تا ابد كنار تو مي ماندم

من تا ابد ترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو مي خواندم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:38  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

 

از چهره طبيعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

پاييز , اي مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چيز نهان داري

خر برگ هاي مرده و خشکيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

جزغم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره وخاموشت ؟

جز سردي  و ملال  چه مي بخشد

بر جان درد مند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پردهاي مبهم پندارم

پاييز , اي سرود خيال انگيز

پاييز, اي ترانه مختبار

پاييز , اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونکار

از چهره طبيعت افسونکار

بر بسته ام دو چشم پر از غم را

تا ننگرد نگاه تب آلودم

اين جلوه هاي حسرت و ماتم را

پاييز , اي مسافر خاک آلوده

در دامنت چه چيز نهان داري

خر برگ هاي مرده و خشکيده

ديگر چه ثروتي به جهان داري؟

جزغم چه مي دهد به دل شاعر

سنگين غروب تيره وخاموشت ؟

جز سردي  و ملال  چه مي بخشد

بر جان درد مند من آغوشت ؟

در دامن سکوت غم افزايت

اندوه خفته مي دهد آزارم

آن آرزوي گمشده مي رقصد

در پردهاي مبهم پندارم

پاييز , اي سرود خيال انگيز

پاييز, اي ترانه مختبار

پاييز , اي تبسم افسرده

بر چهره طبيعت افسونکار

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:36  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

و باز هم فصل خزان از راه رسيد

ياسمنها را از روي شاخه چيد

شاخه هاي نازك مريم شكست

عطر خوب اطلسي با باد رفت

شمعداني ها دوباره خشك شد

باز هم از شانه اش افتاد و مرد

كوكب زرد طلايي خواب رفت

قاصدك از بوته اش پرواز كرد

با پرستوها سفر آغاز كرد

آسمان در مرگ گلها اشك ريخت

اشكهايش را به روي خاك ريخت

ناگهان از خاك آمد يك صدا

آسمان مي كرد صد شكر خدا

نرگسي زيبا و خوشبو و سپيد

از ميان خاك مي آمد پديد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:32  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:29  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

بايد از جان گذرد هر كه شود عاشقشان

روز اول كه خدا ساخت سرشت و گلشان

سنگي اندر گلشان بوده همان شد دلشان

 

شب هنگام كه از كوچه مهتابگون شب ،‌همگام با قدمهاي آرامت گام بر مي دارم در آسمان چشمهايت به جستجو مي نشينم و تو خوب مي داني كه چه ظالمانه نگاهت را از نگاهم مي دزدي .

و من دوباره و دوباره در برابر اين همه غرور سر فرود مي آورم و تو در كمال وضوح آن چه را كه در درونم مي شكند مي بيني و بعد آرام ، با لبخندي بر لب دست لرزان مرا رها مي كني و در روشنائي مهتاب ناپديد مي شوي .

روزهاست كه دلم را ، روحم را ،‌و تمام وجودم را از آن تو مي دانم و هر شامگاه از كوچه هاي دلت مي گذرم تا شايد نشاني از عشق و محبت بيابم . اما هميشه با دست خالي و قلبي شكسته از كنار دلت ، از كنار چشمهايت عبور مي كنم و تو چه گستاخانه در دل به من مي خندي و من چه مشتاقانه گوش فرا مي دهم تا خنده هايت را حس كنم و صدها بار در خودم مي شكنم تا تو احساس پيروزي كني .

‌تو آن چنان غرق در اوهام خويشي كه هيچ گاه نمي تواني احساس زيبايي را كه به تو دارم درك كني ،‌ احساس زيباي دوست داشتن را ،‌و من روزي تو را خواهم سرود و آسمان چشمهايت را يك دنيا ستاره خواهم بخشيد ،‌ دل دريايي ات را جاري خواهم كرد بر سطر كاغذ كاهي ام ،‌آهنگ صدايت را ترانه اي شيرين خواهم ساخت مثل آواي رودها بر سنگلاخهاي وجودم . روح سبزت را چمنزاري خواهم ساخت وسيع بر پهنه كوير شعرهايم .

لطافت لبخندت را ياس و نسترن خواهم سرود ،‌در لابه لاي كوتاه و بلند بيتهايم و غرق خواهم شد در تو ،‌در وجودت و در لحظه لحظه زندگي ات . با آن اميد كه روحت پذيراي وجود خسته ام باشد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:28  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

آسمان چشمهايم مال تو

اشكهاي جانگدازت مال من

خنده هاي دلگشايم مال تو

بي قراري ،‌درد و رنجت مال من

باغ سر سبز خيالم مال تو

دشت غمناك وجودت مال من

خنده هاي وقت وصلت مال تو

انتظار و صبرو هجران مال من

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:27  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها ،‌چه شد كه او مرا نخواست

اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها

آه اندكي آهسته من هنوز اينجا مانده ام نمي دانم چه كسي مي خواهد دست مرا بگيرد...

آخر اين خيابان كي به  پايان  خواهد رسيد ؟ من هنوز در همين خيابان ايستاده ام و اشك مي ريزم به حال خودم و روزگارم و غريبي تو كه چقدر معصومانه دوست مي داري ... نمي دانم چه بايد بكنم بي اراده مي روم بي آنكه احساسي از عبور داشته باشم

چه جاده اي طولاني حالا دو روزي هست نه ايستاده ام و زمزمه مي كنم روزگارم و گذشته ام و خدايم را كه چقدر وصف ناپذر است و چقدر تنهاست و چقدر ...

شكر كه خدايم هنوز هست و مي پرستمش و چقدر صبور است در برابر همه گلايه هاي من ،‌ و چقدر دوستم مي دارد ...

اكنون منم كه در دل اين خلوت و سكوت

اي شهر پر خروش ،‌تو را ياد مي كنم

دل بسته ام به او و  تو را عزيز دار

من در خيال او دل خود شاد مي كنم

باران كه باريد گريستم ابرها را نظاره كردم و گريستم بي شك تو هم نظاره گر قطره ها بودي خيالم راحت است كه شرمنده ي ابرها نيستم چرا كه چشمهايم از آنها باراني تر هستند و به جاي زمين خودم را سيراب مي كنند ...

ديگر نه خوابي هست و نه خيالي كه آزرده كند دل كسي را ...

آه كه چقدر اينجا بي روح شده است حتي ديگر خيال منتظر بودن هم ندارد چرا كه انتظار بيهوده است حالا ديگر بر مي گردم از انتها مي ترسم مي خواهم همان باشم كه بودم همان مغرور خودخواه ... همان لجباز يك دنده ...

ديگر  جاده را دوست ندارم ديگر به انتظار پائيز نمي نشينم ... ديگر غروب را تماشا نخواهم كرد ،‌نخواهم گريست ، به آن بالا هم نخواهم رفت اما جمعه ها را چشم انتظار خواهم بود تا شايد بيايد معبودم تا بگويم حرف دلم تا شايد او باشد تنها شنونده ي حرفهايم چقدر دلم مي خواهد سرم را به روي شانه هايش بگذارم و در آغوش بگيرمش چه آرزوي محالي و روياي خنكي آه آقاي من ،‌من ديگر ديوانه شده ام و به دنبالت مي گردم خانه به خانه كوچه به كوچه ...

 

چه جمعه ها كه يك به يك غروب شد نيامدي

چه بغض ها كه در گلو رسوب شد نيامدي

براي ما كه خسته ايم و دلشكسته ايم نه

ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح ! ظهر نه ! غروب شد نيامدي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 17:23  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |