تبليغاتX
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:41  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

 

روزي خواهم خنديد
به تمام اشک ها
و به دست باد خواهم سپرد همه غصه ها را
روزي مترسک ها را بر خواهم چيد
و عروسک ها را از زير زمين خاک گرفته بيرون خواهم آورد
روزي فرياد خواهم زد
همه خواستن هايم را
در آن بهشت سرسبز خدا 
آنجا که مردمانش لبخند مي زنند و سيب ميخورند
آن روز
در گوش تو زمزمه خواهم کرد 
همه دلتنگي هايم را 
و تو خواهي ديد
من چه معصومانه دلتنگت بودم

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:39  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

بعضي ها از تلخي نوشته هايم گلايه مي کنند  كه  دليل تلخي کلامم را مي رساند

نمي دانم در اين زمانه که غم بيداد مي کند چگونه مي توانم شادي را با نوشته هايم آميخته نمايم

چگونه مي توانم کلام من تلخ نباشد هنگامي که مادري به خاطر فقر فرزندش را از دست مي دهد

هنگامي که مي بينم پدري از ترس گريه هاي فرزندانش که به خاطر گرسنگي اشک مي ريزند به خانه نميرود هنگامي که مي بينم پير مردي که قامتش در زير بار غمهاي زمانه خم شده است براي امرار معاش مجبور است گدايي کند ...

آري چگونه مي تواند کلام من تلخ نباشد

تا ان زمان که مي بينم عشق بازيچه دست نا مردان شده است

چگونه مي توانم از تلخي نگويم هنگامي که مي بينم انسانيت را در بازارچه نامردي معامله ميکنند

آري نوشته هاي من تلخ است. چون روزگار تلخ است

چون واقعيت تلخ است.چون در اين زمانه ديگر نشانه اي از وفا نمانده است

آري نو شته هاي من تلخ است

تلخ چن درد .همچون غم

  و همانند تنهايي

 

نمي دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا مي گويم از سختي

جرا مي نالم از تنهايي دنيا

چرا اشکم ز تنهايي است

نمي دانم نمي دانم

نميدانم چرا مي سوزم از غربت

چرا مي ترسم از صحبت با مردم

چرا از همنشيني ها گريزانم

چرا تنها و حيرانم

نمي دانم نمي دانم

شايد ضجه مردي که مي نالد ز تنهايي مرا وادار مي سازد

شايد

ناله تلخي که مي آيد ز ناي تکه سنگي مرا وادار مي سازد

و شايد هم فغان مادري تنها کنار کودک مرده مرا وادار مي سازد

شايد فقر و بدبختي مرا وادار مي سازد

ولي دانم که بعضي ها ز گفتارم مرا ديوانه  مي دانند

و بعضي ديگر از گفتار من رنجور مي گردند

نمي دانم چرا تلخ است گفتارم

فقط دانم که بعضي ها ز گفتارم گريزانندو

مي ترسند از اين  تلخي

مي ترسند از اين  تلخي

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:37  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

 

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم

خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم

در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم

و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد

و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟

چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟

خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني

خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني

خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم؟

خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:32  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

كدوم حرفا ؟ كدوم دردا ؟ كدوم دل ؟

دلي ديگه تو اين سينه نمونده

بي چي دل خوش كنم وقتي تو نيستي ؟

به غربت يا به شعراي نخونده ؟

ببين غم راه چشمامو گرفته !

نگاه كن غصه تا اينجام رسيده !‌

نگو فردا !‌كدوم فردا ؟ كدوم ما ؟

كسي خوابي براي ما نديده ،

پر از دردم، اگه چيزي نمي گم
هنوز دلواپس تنهايياتم
هنوزم هر جا باشي نازنيني
هنوزم هر جا باشي پابه پاتم

ببين از  شرم اين دستاي خالي
تموم خونه مونو غم گرفته
ببين پس کوچه ها باور ندارن
ازم دلگيري و گريه م گرفته
پر از حرفم اگه چيزي نمي گم
نمي خوام هيچ کسي چيزي بدونه
اگه از آرزوهامون نمي گم
نمي خوام حسرتش واسه ت بمونه

نپرس از دل، نپرس از آرزوهام
فقط اين لحظه ها رو پا به پام باش
نترس از گريه هاي بي بهونه م
فقط دلواپس تنهاييام باش

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:30  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

 

هر چه زيباست مرا ياد تو مي اندازد
آن که بيناست مرا ياد تو مي اندازد
تو که نزديک تر از من به مني مي داني
دل که شيداست مرا ياد تو مي اندازد
هر زمان نغمه ي عشقي است که من مي شنوم
از تو گوياست ، مرا ياد تو مي اندازد
ديگران هر چه بخواهند بگويند که عشق
بي کم و کاست مرا ياد تو مي اندازد
ساعتي نيست فراموش کنم ياد تو را
غم که با ماست مرا ياد تو مي اندازد

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:21  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   | 

 

 

و دوباره پائيز فصل خزان و صداي خش خش غرور زير پاي عابران ... عابراني بي خبر از حال و روزگات چقدر دوست داشتني و رنگارنگ است فصل هميشه زيباي من كه نويد زمستان را برايم مژده مي آورد ،‌ شايد هنوز باورت نيست كه پاييز آمده اما دقت  كن صداي پائيز از بين قدمهاي كودكان در كوچه و خيابان به گوش مي رسد ،‌باور نمي كني پس قطره هاي باران را لمس كن و با تمام وجود استشمام كن تا بوي پائيز را بشنوي ،‌ فقط كافيست كمي حساس تر باشيم تا ردپاي پائيز را بر قلبمان بنگريم كه چه خزاني به پا كرده است ...

..........................................................................

دلم تنگ است و زار  ميزنم بي دليل و گريه امانم نمي دهد يكباره از خواب برخواسته ام  خواب هاي آشفته مرا آزار مي دهند سيل اشك مرا ديوانه كرده است ،‌چقدر دلم مي خواهد اعتراف كنم چقدر دلم مي خواهد درد و دل كنم و چقدر دلم مي خواهد مغرور نباشم و  بگويم عاشق بودم ... و اندوه دردناكي مرا فرا مي گيرد كه زمان گذشته و تو ساعت شانس خود را كنار تخت خود خواهي و غرورجا گذاشته اي و همچنان سرد و بي روح ادامه ميدهي اين زندگي پر از رخوت و تنهايي  را ... و شايد هم نه شايد اندكي انديشه و اندكي تامل تو را از بازگو كردن احساسات و نيازت باز داشته است چرا كه تو هيچ نيستي ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:19  توسط « › - ¤ • . „ . • ´ Meshki` • . „ . • ¤   |