|
☻ ♥°°º´`•.•´`●BanoyeBarfy●´`•.•´`º°°♥☻
|

همه حرف دلم با تو همین است که دوست
...چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟
عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
...کو دلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا که به دریا بزنم یا نزنم
اینروزها شده ام همان دخترک تنهای مستاصل مغموم پشت پنجره که پرسان ودرمانده روزهای زندگیش را مینگرد.
وشاید همه چیزی که برایش مانده همان قطره اشکیست که توی چشمانش حلقه میزند روزی هزاربار اما سیر نمیبارد.
نمیدانم چراهنوز اینجا مینویسم دل نگفته هایم را.شاید بخاطر روزهایی که "بانو" را صادقانه نوشته ام بی ترس از تحقیر وسوال.
شاید برای نگفته هایی که هیچ وقت ننوشتم ونمیدانم مینویسم بعدها یا نه.شاید برای اینروزها که قضاوت کرده ام وقضاوت شده ام ونمیدانم به حق یا ناحق.اصلا این روزها هیچ چیز نمیدانم.
بانو را نمیدانم.زندگی را نمیدانم.تو را نفهمیده ام.اتفاق را که دیگر هیچ.
با عجله برایت مینویسم از پی کوتاه نوشته های این پیامهای کوتاه بی احساس لعنتی که هزار احساس خوب وبد را ناخوآگاه بر می انگیزند.
دلم گرفته.شکسته ام.خسته ام.نتیجه اش بهتر از یک نوشته تند نمیشود.بخاطر اعتمادهایم.بخاطر اعتقادهایم.بخاطر احساس لعنتی آدمیزاد .......
تو که بیخیال وتوجیهی شبم را مسکوت میگذاری ومیروی.مدتها بعد اسم توجیه وتوضیحت را منت میگذاری وبعدترها
بر عکس من آرام وبا تامل محاکمه کرده ای مرا وحکم محکومیتم یحتمل سند شجاعت کلامت شده .
خوب لابد این هم یک جور عدالت مدرنیزه است که من بی نمک شور شده ی لفافه پیچ باید از فیلترش میگذشتم.
دروغ نمیگویم شاید گاهی خسته بوده ام وبیحوصله تر از آنکه تعارفهای بیهوده خرج کسی کنم که هیچ ندیده ام ونمیشناسم شاید.عاشق هم نبوده ام.اما از سر روزها وشبها وخط نوشتهایی که به اشک گذشت وبه سادگیهای روح کودک درونم پیوند کردم و به حوصله ات سپرده ام نمیگذرم.دروغ ننوشته ام خطی را.احساسات لحظه ام بوده.
خسته نبوده ونشده ام هیچگاه از دل به حرفهای دلتنگ دوستی دادن.اما باید میدانستی که اعتماد واحساسم شکننده اند.
همیشه از اینکه سربار احساس کسی شوم ترسیده ام.
گذشت........
میان دیروز آبی با امروز بارانی به قدر خودخواهی هایمان فاصله بود.همیشه فاصله بود حتی به قدر چند پست عکس وشعر.
امروز تنها شده ام با تنهاییهایم وهر از گاهی خدا که گاهی یادم میآید واغلب وقتها او باید یاد من باشد که غرق نشوم.
روزها را میپیمایم بی که روشنی امیدی بیابم.درمانده میشوم ومی اندیشم به زندگی پر از تکرار بیحاصل که تمام
نمییییییییییییییییییییییییییییییییییشودددددددددددددددددددددد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیا ؟؟؟
<<آرزومند آرزوهایت بانو همیشه تنها>>
برعكس تو من ديگر روزي ندارم شب و روزم يكي شده ،تيره و تار – و ديگر قطره اشكي هم ندارم كه گاهي براي خودم بريزم ...
من نيز نمي دانم چرا هنوز اينجا مي نويسم شايد براي انكه روزگاري با خودم عهدي داشتم و قصد بر آن دارم تا اخرين توان بر عهد خود بمانم ...
نمي نوشتم ، نمي نويسم شايد براي انكه نمي دانم چه بايد بنويسم كه تحقير نشوم – براي احساسات مسخره و ساده لوحانه ام ... حق يا ناحق بودن قضاوت را فقط خدا مي داند كه صداقت بوده است يا نه .... قاضي اوست و قضاوت را بر او ميسپارم و نيز مي دانم كه تو هم فقط او را قاضي ميداني و شايد براي آن است كه صداقتت به چشم مي خورد ....
شايد اگر من هم با همان عجله برايت مي نوشتم بهتر بود شايد صادقانه تر مي نوشتم و شايد باورش راحت تر بود اما دريغ از وقت و امان از دست گرفتاري كه اين روزها دمي خواب ارام را برايم حرام كرده است ... و تو خود ميداني كه منه هميشه ايستاده كوه غم بوده ام شايد براي خود ....
اه امان از ناگفته هايت كه شايد هميشه در طنين صدايت فرياد زده است اما دم نزده از نگفته ها و ننوشته ها ... ومن كه هميشه منتظر شنيدن بوده ام هربار نا اميد تر از هميشه پي برده ام كه نبايد بشنوم حرفها را چرا كه احساس ادمي به قول تو لعنتي است ... يا شايد بايد اينگونه بگوييم هركسي لايق شنيدن حرفهايت نيست ...
شبت را در سكوت گذاشتم و رفتم ؛ بر بالين بيمار پدر كه اين روزها حوصله ي من را هم ندارد و دلم به حال خودم ميسوزد كه چرا بايد خوابم را تعريف كنم كه اينگونه مرا به محاكمه بكشاني ام و به قضاوت محكومم كني مني كه تا به حال ساده و بي آلايش برايت گفته ام ناگفته هايم را ...
شايد هم عدالتي نباشد شايد اصلاً عدالت به همان معني كه منو تو مي دانيم نباشد اما آنقدر ميفهمم كه بدانم پشت كلمات قطار شده ي پي در پي چه تفكري پنهان است و من كه تا به حال سربار كسي نبوده ام اين بار نيز دوست ندارم سربار كسي باشم حتي ...
من هم دروغ نگفته ام و تعارفي هم خرج كسي نكرده ام كه نميشناسمش و نديده ام او را اما مي دانم با كسي كه صادقانه دوست داشته ام صادق بوده ام و هنوز آنقدر بيچاره و درمانده نشده ام كه محتاج خرج كردن تعارف هاي ديگران باشم اصلاً نيازي به اين حرفها ندارم و متاسفم براي خودم ...
من نيز شايد عاشق نبوده ام چرا كه در جايگاه آن نيستم و نه لايق ان - اما صادقانه دوست داشته ام دوست داشتني ها را و مدعي نبوده ام ...
خسته و درمانده بوده ام مايوس و ناميد اميد اما با خوندن نوشته هاي تكراري گذشته و دل گرم كننده همچنان اميدوار مانده ام ...
و حال در اين فكرم كه چه كرده ام كه اعتمادت شكسته است و احساست در هم ريخته ...
صادقانه حرفهايم را در نوشته و شعر بيان كرده ام و گه گاهي كه حرفي نبوده به عكسي ذهنم و احساسم را برايت باز گو نموده ام مانند همان لنگه كفش ...
و حالا ديگر هيچ ....
««*** مشكي***»»


شادم از بودن لحظه هايم با تو.
قدم زنان حرفهاي کوچکٍ بزرگ مي زنيم.
من مي لرزم.
مي بينم که مي روي.
دنبال آينده
تصميم
تنهايي
تحصيل
پيشرفت
زندگي.
مي روي
بي من.
من مي مانم
بي تو.
بي هستي.
چه اندوه دارم.
سرم درد فکرهاي سنگين دارد.
بي توان.
بي تو.
خاطره ي دردآلود تکرار حرفهاي منع شده.
ماندن.
طعم تلخ حرفها و پيشگويي هاي شدني.
قصه ي هميشگي که
هراسها هميشه به سراغت مي آيند و مي مانند و
واقعيتي زهرآگين مي شوند.
بايد ذره ذره شوم؟
بايد نرم نرمک شوم؟
بايد کم رنگ شوم؟
بايد بميرم؟

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بِکشيم ...
حق به شب بو بدهيم ...
و نخنديم دگر به تَرکهاي دل هر گلدان ... !!
و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!
زندگي شيرين است!
زندگي بايد کرد ...
و بدانيم که شبي خواهيم رفت .... !!!
و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي ...

به قول زنده ياد حميد مصدق : " حرف را بايد زد ، درد را بايد گفت " واي اما چه تلخ است آن هنگام كه فرياد بر مي آري و حتي ديواري نيست تا انعكاسي باشد درد بي انتهايت را . اين روزها از نوشتن نيز گريزانم از تنها دلخوشي و بهانه ي بودن خويش ، كه ديگر مرا تواني نيست از اين همه بي عدالتي و نامردمي . چه گويم كه اين روز ها دون مايگان و بي صفتان عشق را نشانه رفته اند و انسانيت را .
كودك كه بودم مادر آرام در گوشم مي خواند : لالا لالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره ، لالا لالا گل " گندم " چي اومد بر سر مردم ...
من ميگويم در آن هنگامه كه تو را به جرم خدمت به خلق ، به جرم عاشق بودن و بي ريا در محراب حق فنا گشتن ، بازخواست كنند بايد گريست و مرد از اندوه اين سرزمين به خزان نشسته .
" چرا مردم نمي دانند كه در گل هاي ناممكن هوا سرد است ؟ " اگر گندم زارم ديگر به بار ننشسته است و جوانه هاي طلايي اش در باد بي تابانه نمي رقصند تا بي قرار كنند عابران خسته را ، خرده مگير ! بنگر بر دستهاي سپيدش كه چند صباحي است سرد گشته اند از ناباوري ظلمي كه برشان روا داشته اند .
باران خسته است ، از هميشه هاي تنهاي خويش رنجور تر گشته است اين چند روز كه مدام درد عزيزان را نظاره كردن و ناتوان بودن و آه كشيدن موم مي كند سنگ خارا را . آنان كه عاشقشانم و معناي روان دوست داشتن را براي اين غريب واژه واژه ادا كرده اند ، اين روزها در پي درد هاي خود هراسانند و بي تاب و دست هاشان در پي گشودن دري از براي رها گشتن و اميد پرواز يافتن .
دعا كنيد مهربانان بي گناهم را .
همين ...!!!

عصر ما عصر فريبه
عصر اسمهاي غريبه
عصر پژمردن گلدون
چتراي سياه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم توي يه قايق
بزنيم دل رو به دريا
منو تو تنهاي تنها
خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده
لبهاي بدون خنده
چشما خونه سؤاله
مهربون شدن محاله
نه براي عشق ميلي
نه کسي به فکر ليلي
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم توي يه قايق
بزنيم دلو به دريا
منو تو تنهاي تنها
اونقده ميريم که ساحل
از منو تو بشه غافل
قايقو با هم ميرونيم
اونجا تا ابد مي مونيم
جايي که نه آسمونش
نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلاي گل فروشش
مثل اينجا آهني نيست
مثل اينجا آهني نيست
پس ببين يادت بمونه
کسي هم اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا
وعده ما لب دريا


خانه اي خواهم ساخت
ازدو بيد تنها
و به روي بامش
شاخه اي از گل ياس آبي
ورديفي از نسترن سبز مي آويزم
و درون حوضش
که به تنهائي اين قلب من است
از قرمزي خون دلم
دو حَزين ماهي خوش رنگ
رها خواهم ساخت
و کنار حوضش که ازانديشه من زرد شده
شاخه اي ازگل زيباي سفيد
و کنارش رُز سرخ
و هماهنگ به اوقفسي بي بدنه،
اما با همه سادگيش يک زندان
و درون زندان، بلبلي خواهم داشت
که براي همه عشق به آن سُرخ گُلک
همه شب تا به سحر،به نواي دل من
چَهچَهي چَه چَهکي گرم بخواهد خواندن
که به آواز همان بلبل شيدا،
ساعتي ياکه زماني چندين نرم
و آهسته به خود مي غلتم
زکنار چشمم نم نم اشک
که جاويد ترين ياد
خداست
فرو مي افتد،
و من انديشه کنان ياد آن عشق
ياد آن عاشقي و مهجوري
و سپس تنهايي!

هيچ مي داني ؟
زندگي ساعت تفريحي نيست ،
كه فقط با بازي ،
يا با خوردن آجيل و خوراك ،
بگذرانيم آن را ،
هيچ ميداني آيا ،
ساعت بعد چه درسي داريم ؟
زنگ اول ديني ،
آخرين زنگ حساب

گم شده ام در گنگي آنچه دوش برم گفتي . گيج و منگ ... رفتنت را مگر مي شود به اين سادگي ها به تماشا نشست ؟! مرگ را راحت تر روبه رويي ممكن بود برايم كه رفتنت مرگ است با تدريج .
بي تو آفتاب از نقاشي هاي كودكانه ام پاك مي شود مي دانم . تا كي به انتظار سپيده نبض شب را شمارش كنم و نيابم آن بامداد وعده داده را ؟
پنجشنبه تلخ خواهد بود و گس و اين شرابي است كه بي تو تا آخرين جرعه اش را سر خواهم كشيد و با مستي بودن و اندوه رفتنت خواهم پوسيد . بي تو تمام مي شود آن من هميشه تنها آن گمگشته ي در خويش ...
خسته ام مي فهمي ؟! از اين همه بار خاطرات ملول گشته ام ديگر . گوش كه مي دهم مي شنوم " جاده صدا مي زند از دور قدم هاي تو را " من بي زارم از اين فرياد كه تو را اينگونه از من مي ربايد . به سهراب هم گفته ام ! خودش مي داند كه در اين عصر معراج پولاد هنوز شقايق هست اما من از زيستن خويشتن عاجز گشته ام . باشي بي همدم ؟! با بال پريدن چه كنم بي آسمان ؟ قدم بر اين راه بي پايان چگونه نهم بي همراه ؟ بي تو ؟ آه بي تو ...
يكنفر هست كه ساز مرگم را برايش از پيش كوك كرده بودم . بيا ! ببين كه چگونه باران مي شمارد اين شماره هاي معكوس و بي رنگ را . اين واپسين دقايق "ما" كه "من" مي شود بي هيچ هراس و ترديدي .
كاش فقط دمي چند را مجال مي دادي تا بگويمت دچار يعني چه ؟ كاش فقط يكبار در نگاهم التماس را مي ديدي و عشق را كه نتوانستم آواي خوشش را برايت زمزمه كنم . آنقدر بي هوده باريدم تا از كوچه ي غريبگي هايم گريختي ...
كوچت بي خطر باد و روحت چونان دريا : آبي و مطلق و وسيع .
دلم برايت تنگ مي شود . بي تو ديگر نقاشي هاي كودكانه ام رنگ سحر را نخواهند ديد .
....
راستي ميداني چرا عاشق دردهایت شده ام ؟! در اوج درد كه باشي آرام برت مي خواند : " از چه دلتنگ شدي ؟ دلخوشي ها كم نيست "